همچو آهن ز آهنى بىرنگ شو * در رياضت آينه [ ىْ ] بىزنگ شو
خويش را صافى كن از اوصاف خود * تا ببينى ذات پاك صاف خود
بينى اندر در علوم انبيا * بىكتاب و بىمعيد و اوستا
گفت پيغمبر كه هست از امّتم * كو بود هم گوهر و هم همّتم
مر مرا زان نور بيند جانشان * كه من ايشان را همىبينم بدان
بىصحيحين و احاديث و روات * بلكه اندر مشرب آب حيات
فى وصف أهل المعرفة و الصّفاء
اهل صيقل رستهاند از بو و رنگ * هر دمى بينند خوبى بىدرنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند * رايت عين اليقين افراشتند
رفت فكر و روشنائى يافتند * نحر و بحر آشنائى يافتند
مرگ كاين جمله ازو در وحشتند * مىكنند اين قوم بر وى ريشخند
كس نيايد بر دل ايشان ظفر * بر صدف آيد ضرر ، نى بر گهر
گرچه نحو و فقه را بگذاشتند * ليك محو و فقر را برداشتند
تا نقوش هشت جنّت تافتهست * لوح دلشان را پذيرا يافتهست
برترند از عرش و كرسى و خلا * ساكنان مقعد صدق خدا
أيضا
دفتر صوفى سواد و حرف نيست * جز دل اسفيد همچون برف نيست
زاد دانشمند آثار قلم * زاد صوفى چيست ؟ آثار قدم
همچو صيّادى سوى اشكار شُد * گام آهو ديد ، بر آثار شُد
چند گاهش گام آهو در خورست * بعد از آن خود ناف آهو رهبرست
چون كه شكر گام كرد و ره بريد * لاجرم زان گام در كامى رسيد
رفتن يك منزلى بر بوى ناف * بهتر از صد منزل گام و طواف