تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
آن دلى كو مطلع مهتابهاست * بهر عارف فتّحت ابوابهاست
با تو ديوارست با ايشان دَرَست * با تو سنگ و با عزيزان گوهرست
آنچه تو در آينه بينى عيان * پير اندر خشت بيند بيش از آن
پير ايشانند كاين عالم نبود * جان ايشان بود در درياى جود
پيش ازين تن ، عمرها بگذاشتند * پيشتر از كشت ، بر برداشتند
پيشتر از نقش ، جان پذرفته‌اند * پيشتر از بحر ، دُرها سفته‌اند
پيشتر ز افلاك كيوان ديده‌اند * پيشتر از دانها نان ديده‌اند
بىدماغ و دل ، پر از فكرت بدند * بىسپاه و جنگ ، بر نصرت زدند
آن عيان نسبت به ايشان فكرتست * ورنه خود نسبت به دوران رؤيتست
فكرت از ماضى و مستقبل بود * چونكه زين دَورست ، مشكل حل شود
ديده خود بىكيف هر با كيف را * ديده پيش از كان صحيح و زيف را
در دل انگور مى را ديده‌اند * در فناى محض شىء را ديده‌اند
پيشتر از خلقت انگورها * خورده ميها و نموده شورها
در تموز گرم مىبينند دى * در شعاع شمس مىبينند فى
اين فلك در دور ايشان جرعه نوش * آفتاب از جودشان زربفت‌پوش
چون ازيشان مجتمع بينى دو يار * هم يكى باشند ، هم ششصد هزار
بر مثال موجها اعدادشان * در عدد آورده باشد بادشان
مفترق شد آفتاب جانها * در درون روزن ابدانها
چون نظر در قرص دارى ، خود يكيست * وانكه شد محجوب ابدان در شكيست
تفرقه در نور حيوانى بود * نفس واحد روح انسانى بود
چونكه حق رَشَّ عَليهِم نورَهُ * مفترق هرگز نگردد نور او
يك زمان بگذار اى همره ! ملال * تا بگويم وصف حالى زان جمال
در بيان نايد جمال حال او * هر دو عالم چيست ؟ عكس خال او
چونكه من از خال خويش دم زنم * نطق مىخواهد كه بشكافد تنم