تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
همچو مورى اندرين خرمن خوشم * تا فزون از خويش بارى مىكشم

فى متابعة أهل الصّفا [ ء ] و مجانبة أهل الجفاء

راست كن اجزات را از راستان * سر مكش اى راست رَو ! زان آستان
هم تَرازو را تَرازو راست كرد * هم ترازو را ترازو كاست كرد
هر كه با ناراستان هم سنگ شد * در كجى افتاد و عقلش دنگ شد
رو أشدّاء على الكفّار باش * خاك بر دلدارى اغيار پاش
بر سر اغيار چون شمشير باش * هين مكن روباه‌بازى ، شير باش
تا ز غيرت از تو ياران نگسلند * زانكه آن خاران عدوى اين گُلَند
آتش اندرزن به گرگان چون سپند * زانكه اين گرگان عدوى يوسفند

فى هذا المعنى و ما يقرب منه

عشوه‌هاى يار بد منيوش هين * دام بين ، ايمن مرو تو بر زمين
دم دهد ، گويد تو را : اى جان دوست ! * تا چو قصّابى كشد از دوست پوست
سر نهد در پاى تو قصّاب‌وار * دم دهد تا خونت ريزد زارزار
همچو شيرى صيد خود را خويش كن * ترك عشوهء اجنبى و خويش كن
همچو خادم دان مراعات خسان * بىكسى بهتر ز عشوه [ ىْ ] ناكسان
در زمين مردمان خانه مكن * كار خود كن ، كار بيگانه مكن
كيست بيگانه ؟ تن خاكىّ تو * كز براى اوست غمناكىّ تو
تا تو تن را چرب و شيرين مىدهى * جوهر خود را نبينى فربهى
گر ميان مشك تن را جا شود * روز مردن گَندِ او پيدا شود
مشك را بر تن مزن ، بر دل بمال * مشك چبْود ؟ نام پاك ذو الجلال
آن منافق مشك بر تن مىنهد * روح را در قعر گلخن مىنهد
بر زبان نامِ حَق و در جان او * گَنْدها از كفر بر ايمان او