بر بديهاى بدان رحمت كنيد * بر منى و خويش بين لعنت كنيد
هين مبادا غيرت آيد از كمين * سرنگون افتيد در قعر زمين
فى انّ أكثر النّاس فى جهل و عمى
خلق اطفالند جز مست خدا * نيست بالغ جز رهيده از هوا
جنگ خلقان همچو جنگ كودكان * جمله بىمعنى و بىمغز و ميان
جمله با شمشير چوبين جنگشان * جمله در لاينفعى آهنگشان
همچو طفلان جملهشان دامن سوار * گوشه [ ى ] دامن گرفته اسبوار
جملهشان گشته سواره بر نيى * كاين براق ماست يا دلدلپيى
حاملند و خود ز جهل افراشته * راكب و محمول ره پنداشته
باش تا روزى كه محمولان حق * اسبتازان بگذرند از نه طبق
از حق انّ الظّنَّ لا يُغنى رسيد * مركب ظن بر فلكها كى دويد ؟
علمهاى اهل دل حمّالشان * علمهاى اهل تن احمالشان
علم چون بر دل زند ، يارى شود * علم چون بر تن زند ، بارى شود
علم كان نبود ز هو بىواسطه * آن نپايد همچو رنگ ماشطه
هين مكش بهر هوا آن بار علم * تا ببينى در درون انبار علم
تا كه بر رهوار علم آيى سوار * بعد از آن افتد تو را از دوش بار
از هواها كى رهى بىجام هو ؟ * اى ز هو قانع شده با نام هو !
از صفت وز نام چه زايد ؟ خيال * وان خيالش هست دلّال وصال
ديدهء دلّال بىمدلول هيچ * تا نباشد جاده ، نبود غول هيچ
هيچ نامى بىحقيقت ديدهاى ؟ * يا ز گاف و لام گل ، گل چيده [ اى ] ؟
فى التّصفيه
گر ز حرف و نام خواهى بگذرى * پاك كن خود را ز خود هين يك سرى