تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
وقت طفلىام كه بودم شيرجو * گاهوارم را كه جنبانيد ؟ او
از كه خوردم شير غير شير او ؟ * كه مرا پرورد جز تدبير او ؟
خوى كان با شير رفت اندر وجود * كى توان او را ز مردم واگشود ؟
گر عتابى كرد درياى كرم * بسته كى كردند درهاى كرم ؟
اصل نقدش لطف و داد و بخشش است * قهر بر وى چون غبارى از غش است
از براى لطف عالم را بساخت * ذرّه‌ها را آفتاب او نواخت
فرقت از قهرش اگر آبستن است * بهر قدر وصل او دانستن است
تا دهد جان را فراقش گوشمال * جان بداند قدر ايّام وصال
گفت پيغمبر كه حق فرموده است : * قصد من از خلق احسان بوده است
آفريدم تا ز من سودى كنند * تا ز شهدم دست آلودى كنند
نز براى آنكه من سودى كنم * وز برهنه من قبائى بر كنم
چند روزى كه ز پيشم رانده است * چشم من بر روى خوبش مانده است
كز چنان رويى چنين قهر ؟ اى عجب ! * هر كسى مشغول گشته در سبب
من سبب را ننگرم كان حادثست * زانكه حادث حادثى را باعث ست
لطف سابق را نظاره مىكنم * هرچه آن حادث دو پاره مىكنم
ترك سجده از حسد گيرم كه بود * آن حسد از عشق خيزد ، نه از جحود
هر حسد از دوستى خيزد يقين * گر شود با دوست غيرى همنشين
هست شرط دوستى غيرت برى * همچو بعد عطسه گفتن : دير زى !
چونكه بر نطعش جز اين بازى نبود * گفت : بازى كن ، چه دانم بر فزود ؟
آن يكى بازى كه من بد باختم * خويشتن را در بلا انداختم
در بلا هم مىچشم لذّات او * مات اويم ، مات اويم ، مات او
چون رهاند خويشتن را اى سره ! * هيچ‌كس در شش جهت زين شش‌دره ؟
جزو شش از كلّ شش چون وارهد ؟ * خاصه كه بىچون مر او را كج نهد
خود اگر كفرست اگر ايمان او * دست‌باف حضرت ست و آنِ او