از دل و از ديدهات بس خون رود * تا ز تو اين معجبى بيرون رود
قريب ممّا سبق
شكر كن ، غرّه مشو ، بينى مكن * گوش دار و هيچ خودبينى مكن
من غلام آنكه او در هر رباط * خويش را و اصل نداند بر سماط
بس رباطى كه ببايد ترك كرد * تا به مسكن دررسد يك روز مرد
گرچه آهن سرخ شد ، او سرخ نيست * پرتو عاريّت آتش زنيست
تن همىنازد به خوبى و جمال * روح پنهان كرده فرّ و پرّوبال
گويدش كه مزبله ! تو كيستى ؟ * يك دو روز از پرتو من زيستى
غنج و نازت مىنگنجد در جهان * باش تا كه من شوم از تو جهان
گرمدارانت تو را گورى كَنَند * طعمه [ ىِ ] ماران و مورانت كنند
بينى از گند تو گيرد آن كسى * كه به پيش تو همىمُردى بسى
فى مفاوضات ابليس اللّعين
گفت : ما اوّل فرشته بودهايم * راه طاعت را به جان پيمودهايم
سالكان راه را محرم بديم * ساكنان عرش را همدم بديم
پيشه [ ىِ ] اوّل كجا از دل رود ؟ * مهر اوّل كى ز دل بيرون شود ؟
در سفر گر روم بينى يا ختن * از دل تو كى رود حبّ الوطن ؟
ما هم از مستان اين مى بودهايم * عاشقان درگه وى بودهايم
ناف من بر مهر او ببريدهاند * عشق او در جان ما كاريدهاند
روز نيكو ديدهايم از روزگار * آب رحمت خوردهايم اندر بهار
نى كه ما را دست فضلش كاشتهست ؟ * از عدم ما را نه او برداشتهست ؟
اى بسا كز وى نوازش ديدهايم * در گلستان رضا گرديدهايم
بر سر ما دست رحمت مىنهاد * چشمههاى لطف از ما مىگشاد