هر كجا بينم درخت تلخ و خشك * مىبرم تا وارهد از پشك مشك
خشك گويد : باغبان را كاى فتى ! * مر مرا چه مىبرى سر بىخطا ؟
باغبان گويد : خمش ، اى زشتخو ! * بس نباشد خشكى تو جرم تو ؟
خشك گويد : راستم من ، كژ نيَم * تو چرا بىجرم مىبرّى پيَم ؟
باغبان گويد : اگر مسعوديى * كاشكى كژ بودى و تر بودئى
جاذب آب حياتى گشتهاى * اندر آب زندگى آغشتهاى
تخم تو بد بوده است و اصل تو * با درخت خوش نبوده وصل تو
فى فوائد العجز و المسكنة
نيست قدرت هر كسى را ساز و كار * عجز بهتر مايه [ ىِ ] پرهيزگار
فقر ازينرو فخر آمد جاودان * كه به تقوى ماند دست نارسان
زان عنا و زين غنا موجود شد * كِه ز قدرت صبرها بِدرود شد
آدمى را عجز و فقر آمد امان * از بلاى نفس پرحرص و غمان
آن غم آيد ز آرزوهاى فضول * كه بدان خو كرده است آن صيد غول
آرزوىِ گل بود گلخواره را * گلشكر نگوارد آن بيچاره را
نفس را تسبيح و مصحف در يمين * خنجر و شمشير اندر آستين
مصحف و سالوس او باور مكن * خويش با او هم سِر و هم سر مكن
سوى حوضت آورد بهر وضو * و اندر اندازد تو را در قعر او
دشمن ارچه دوستانه گويدت * دام دان گرچه ز دانه گويدت
گر تو را قندى دهد ، آن زهردان * گر به تن لطفى كند ، آن قهر دان
چون قضا آيد نبينى غير پوست * دشمنان را باز نشناسى ز دوست
چون چنين شد ، ابتهال آغاز كن * ناله و تسبيح و روزه ساز كن
ناله مىكن كاى تو علّام الغيوب ! * زير سنگ مكر بد ما را مكوب
گر سگى كرديم اى شير آفرين ! * شير را مگمار بر ما زين كمين