چون رفيقى وسوسهء بدخواه را * كى بدانى ثمّ وجه اللَّه را ؟
هر كه را باشد زمينه [ ىْ ] فتح باب * او ز هر ذرّه ببيند آفتاب
حق پديدست از ميان ديگران * همچو ماه اندر ميان اختران
دو سر انگشت بر دو چشم نه * هيچ بينى از جهان ؟ انصاف ده
گر نبينى ، اين جهان معدوم نيست * عيب جز انگشت نفس شوم نيست
تو ز چشم انگشت را بردار هين * وانگهانى هر چه مىخواهى ببين
آدمى ديدست و باقى پوست ست * ديد آنست آنكه ديد دوستست
چونكه ديد دوست نبود كور به ! * دوست كو باقى نباشد دور به !
فى الانقطاع عمّا سواه تعالى
اى خنك آن مرده كز خود رسته شد * در وجود زندهاى پيوسته شد
واى آن زنده كه با مرده نشست * مرده گشت و زندگى از وى بجست
موم و هيزم چون فداى نار شد * ذات ظلمانىّ او انوار شد
سنگ سرمه چون كه شد در ديدگان * يافت بينائى ، شد آنجا ديدبان
چون تو در قرآن حق بگريختى * با روان انبيا آميختى
هست قرآن حالهاى انبيا * ماهيان بحر پاك كبريا
ور بخوانى و نئى قرآنپذير * انبيا و اوليا را ديده گير
ور پذيرائى ، چو بر خوانى قصص * مرغ جانت تنگ آيد در قفص
مرغ كو اندر قفص زندانى است * مىنجويد رستن از نادانى است
روحهائى كز قفصها رستهاند * انبياى رهبر شايستهاند
از برون آوازشان آيد ز دين * كه ره رستن تو را اينست ، اين
ما بدين رستيم ازين ننگين قفص * جز كه اين ره نيست چارهء اين قفص
خويش را رنجور سازى زارزار * تا تو را بيرون كنند از اشتهار
كاشتهار خلق بند محكمست * در ره اين از بند آهن كى كمست ؟