تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
آب خوش را صورت آتش مده * اندر آتش صورت آبى منه
از شراب قهر چون مستى دهى * نيستها را صورت هستى دهى
چيست مستى ؟ بند چشم از ديد چشم * تا نمايد سنگ ، گوهر ، پشم ، يشم
چيست مستى ؟ حسّها مبدل شدن * چوب گز اندر نظر صندل شدن
چون قضا آيد ، شود دانش به خواب * مه سيه گردد ، بگيرد آفتاب
از قضا اين تعبيه كى نادرست ؟ * از قضا دان كو قضا را منكرست
اين قضا ابرى بود خورشيدپوش * شير و اژدرها شود زو همچو موش
اى خنك آن كو نكوكارى گرفت * زور را بگذاشت او زارى گرفت
گر قضا پوشد سيه همچون شبت * هم قضا دستت بگيرد عاقبت
گر قضا صد بار قصد جان كند * هم قضا دستت دهد ، درمان كند
اين قضا صد بار اگر راهت زند * بر فراز چرخ خرگاهت زند
از كرم دان اين كه مىترساندت * تا به ملك ايمنى بنشاندت

فى المجاهدة

مرد غرقه گشته جانى مىكند * دست را در هر گياهى مىزند
تا كدامش دست گيرد در خطر * دست و پايى مىزند از بيم سر
دوست دارد دوست اين آشفتگى * كوشش بيهوده به از خفتگى
آنكه او شاهست ، او بيكار نيست * ناله از وى طرفه كو بيمار نيست
بهر اين فرمود رحمان ، اى پسر ! * كلّ يوم هو فى شان ، اى پسر !
اندرين ره مىتراش و مىخراش * تا دم آخر دمى فارغ مباش
تا دم آخر دمى آخر بود * كه عنايت با تو صاحب سر بود

فى انّ نيل المنى به قدر العناء

آن درم دادن سخى را لايق ست * جان سپردن خود سخاى عاشق ست