تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥

فى التّحمّل و التّواضع

اى برادر ! صبر كن بر درد و نيش * تا رهى از نيش نفس گبر خويش
كان گروهى كه رهيدند از وجود * چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
هر كه مرد اندر تن او نفس گبر * مر ورا فرمان برد خورشيد و ابر
چون دلش آموخت شمع افروختن * آفتاب او را نيارد سوختن
خار جمله لطف چون گل مىشود * پيش جزوى كو سوى كل مىرود
چيست تعظيم خدا ؟ افراشتن * خويشتن را خوار و خاكى داشتن
چيست توحيد خدا ؟ آموختن * خويشتن را پيش واحد سوختن
گر همىخواهى كه بفروزى چو روز * هستى همچون شب خود را بسوز
هستيَت در هست آن هستى نواز * همچو مس در كيميا اندر گداز
در من و ما سخت كردستى تو دست * هست اين جمله خرابى از دو هست

فى الانكسار و الفناء

آينه [ ىْ ] هستى چه باشد ؟ نيستى * نيستى جو ، گر تو ابله نيستى
هستى اندر نيستى بتوان نمود * مال داران بر فقير آرند جود
نيستى و نقص هر جائى كه خاست * آينه [ ىْ ] خوبىّ جمله [ ىْ ] پيشه‌هاست
چونكه جامه چست و دوزيده بود * مظهر فرهنگ درزى چون شود ؟
ناتراشيده همى بايد جذوع * تا دروگر اصل سازد يا فروع
خواجهء اشكسته بند آنجا رود * كه در آنجا پاى اشكسته بود
نقصها آيينه [ ىِ ] وصف كمال * وان حقارت آينه [ ىْ ] عز و جلال
زانكه ضد را ضد كند پيدا يقين * زانكه با سِركه پديدست انگبين
هر كه نقص خويش را ديد و شناخت * اندر استكمال خود ده‌اسبه تاخت
زان نمىپرّد به سوى ذو الجلال * كو گمانى مىبرد خود را كمال
علّتى بدتر ز پندار كمال * نيست اندر جان تو اى ذو دلال !