تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
پنبه اندر گوش حسِّ دون كنيد * موى حس از چشم خود بيرون كنيد
پنبه [ ىِ ] آن گوش سِر گوش سَرست * تا نگردد اين كَر آن باطن كرست
بىحس و بىگوش و بىفكرت شويد * تا خطاب ارجِعى را بشنويد
تا به گفت و گوى بيدارى درى * تو ز گفت خواب بويى كى برى ؟
سَير بيرونيست قول و فعل ما * سير باطن هست بالاى سما
حسّ خشكى ديد كز خشكى بزاد * سير جان پا در دل دريا نهاد
چونكه عمر اندر ره خشكى گذشت * گاه كوه و گاه صحرا ، گاه دشت
آب حيوان از كجا خواهى تو يافت ؟ * موج دريا را كجا خواهى شكافت ؟
موج خاكى وَهم و فهم و فكر ماست * موج آبى مَحو و سُكرست و فناست
تا درين سكرى ، از آن سكرى تو دور * تا ازين مستى ، از آن جامى تو كور

فى صحبة أهل الكمال

رو به معنى كوش اى صورت‌پرست ! * زانكه معنى بر تن صورت‌پَرَست
همنشين اهل معنى باش تا * هم عطا يا بى و هم باشى فتا
جان بىمعنى درين تن بىخلاف * هست همچون تيغ چوبين در غلاف
تا غلاف اندر بود ، با حالتست * چون برون شد ، سوختن را آلتست
تيغ چوبين را مبر در كارزار * بنگر اوّل تا نگردد كار زار
گر بود چوبين ، برو ديگر طلب * ور بود الماس ، پيش آ با طرب
تيغ در زرّادخانه [ ى ] اولياست * ديدن ايشان شما را كيمياست
جمله دانايان همين گفته همين * هست دانا رحمة للعالمين
گر انارى مىخرى ، خندان بخر * تا دهد خنده ز دانه [ ىْ ] او خبر
نار خندان باغ را خندان كند * صحبت مردانت از مردان كند
گر تو سنگ صخره و مرمر شوى * چون به صاحبدل رسى گوهر شوى
مهر پاكان در دل و در جان نشان * دل مده الّا به مهر دلخوشان
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 398 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني