فى انّ الصّحبة تؤثر
خوى شاهان در رعيّت جا كند * چرخ اخضر خاك را خضرا كند
لطف شاهنشاه جان بىوطن * چون اثر كردهست بين در كُلّ تن
لطف عقل خوش نهاد خوشنسب * چون همه تن را درآرد در ادب
عشقِ شنگِ بىقرار بىسكون * چون در آرد كُلِّ تن را در جنون
هر هنر كاستا بدان معروف شد * جان شاگردان بدان موصوف شد
پيش استاد اصولى هم اصول * خواند آن شاگرد چُست باحصول
پيش استاد فقيه آن فقهخوان * فقه خواند ، نه اصول اندر بيان
پيش استادى كه او نحوى بود * جان شاگردش ازو نحوى شود
باز استادى كه او مَحْوِ رَهَسْت * جان شاگردش ازو محوِ شهست
زين همه انواع دانش روز مرگ * دانش فقرست ساز راه و برگ
حكاية
نحويى روزى به كشتى در نشست * رو به كشتيبان نهاد آن خودپرست
گفت : هيچ از نحو خواندى ؟ گفت : لا * گفت : نيمعمر تو شد در فنا
دل شكسته گشت كشتيبان ز تاب * ليك آن دم كرد خامش در جواب
باد كشتى را به گردابى فكند * گفت كشتيبان بدان نحوى بلند :
هيچ دانى آشنا كردن ؟ بگو * گفت : نه ، اى خوشجواب خوبرو !
گفت كُلّ عمرت اى نحوى ! فناست * زانكه كشتى غرق اين گردابهاست
محو مىبايد ، نه نحو اينجا ، بدان * گر تو محوى ، بىخطر در آب ران
آب دريا مُرده را بر سر نهد * ور بود زنده ز دريا كى رهد ؟
چون به مردى تو ز اوصاف بشر * بحر اسرارت نهد بر فرق سر
اى كه خلقان را تو خر مىخواندهاى * اين زمان چون خر برين يخ مانده [ اى ]
گر تو علّامهء جهانى در جهان * نك فناى اين جهان بين وين زمان