تا سخنهاى كيان رد كرده [ اى ] ؟ * تا كيان را سروَرِ خود كرده [ اى ] ؟
فى انّ المعتبر إنّما هو المعانى دون الصّور
چند صورت آخر اى صورتپرست ! * جان بىمعنيت از صورت نرست ؟
گر به صورت آدمى انسان بدى * احمد و بو جهل خود يكسان بدى !
نقش بر ديوار مثل آدمست * بنگر از آدم چه چيزِ او كَم است ؟
جان كم است آن صورت بىتاب را * رو بجو آن گوهر كمياب را
شد سر شيران عالم جمله پست * چون سگ اصحاب را دادند دست
چه زيانستش از آن نقش نفور * چونكه جانش غرق شد در بحر نور
وصف صورت نيست اندر خامهها * عالم و عادِل بود در نامهها
عالم و عادل همه معنيست بس * كش نيابى در مكان و پيش و پس
أيضا فى شرف العلم و المعنى
آنچه حق آموخت مر زنبور را * آن نباشد شير را و گور را
خانهها سازد پر از حلواى تر * حق بَرو آن علم را بگشاد دَر
آنچه حق آموخت كِرْم پيله را * هيچ فيلى داند آن گون حيله را ؟
آدم خاكى ز حق آموخت علم * تا به هفتم آسمان افروخت علم
نام و ناموس مَلَك را در شكست * كورى آنكس كه از حق در شكست
قطرهء دل را يكى گوهر فتاد * كان به درياها و گردونها نداد
فى اختفاء المعانى تحت الأسماء
راه هموارست و زيرش دامها * قحط معنى در ميان نامها
لفظها و نامها چون دامهاست * لفظ شيرين ريگِ آب عُمر ماست
آن يكى ريگى كه جوشد آب ازو * سخت كميابست ، رَوْ آن را بجو