تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
صد هزاران طبّ جالينوس بود * پيش عيسى و دمش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود * پيش حرف امّيىاش عار بود
با چنين غالب خداوندى كسى * چون نميرد گر نباشد او خسى ؟
بس دل چون كوه را انگيخت او * مرغ زيرك با دو پا آويخت او
فهم و خاطر تيز كردن نيست راه * جز شكسته مىنگيرد فضل شاه
اى بسا گنج آكنان گنج‌كاو * كان خيال‌انديش را شد ريش گاو !
گاو كبْود كه تو ريش او شوى ؟ * خاك كبْود تا حشيش او شوى ؟
چون زنى از فاحشه شد روى زرد * مسخ كرد او را خدا و زُهره كرد
عورتى را زهره كردن مسخ بود * خاك و گِل گشتن نه مسخست ؟ اى عنود !
روح مىبُردت سوى چرخ برين * سوى آب و گل شدى در اسفلين
خويشتن را مسخ كردى زين سفول * زان وجودى كه بُد آن رشك عقول
پس ببين كاين مسخ كردن چون بود ؟ * پيش آن مسخ اين به‌غايت دون بود
اسب همّت سوى اختر تاختى * آدم مسجود را نشناختى
آخر آدم‌زاده‌اى اى ناخلف ! * چند پندارى تو پستى را شرف ؟
چند گوئى من بگيرم عالمى * اين جهان را پر كنم از خود همى ؟
گر جهان پربرف گردد سر به سر * تاب خور بگدازدش با يك نظر
وِزْرِ و او صد وزير و صد هزار * نيست گرداند خدا از يك شرار
عين آن تخييل را حكمت كند * عين آن زهرآب را شربت كند
آن گمان‌انگيز را سازد يقين * مهرها روياند از اسباب كين
پرورد در آتش ابراهيم را * ايمنىّ روح سازد بيم را
از سبب‌سوزيش من سوداييَم * در خيالاتش چو سوفسطاييَم

فى الإعراض عن المحسوسات

هان و هان اى سخرگان گفتگو ! * وعظ گفتار زبان و گوش جو !