فى بيان التّقليد
عكس كاوّل زد ، تو آن تقليد دان * چون پياپى شد ، شود تحقيق آن
تا نشد تحقيق از ياران مبر * از صدف مگسل ، نگشت آن قطره در
فى النّهى عن متابعة أهل الدّعوى
بهر اين گفتند دانايان به فن * ميهمان محسنان بايد شدن
تو مريد و ميهمان آن كسى * كو ستاند حاصلت را از خسى
نيست چيره ، چون تو را چيره كند ؟ * نور ندهد ، مر تو را تيره كند !
چون ورا نورى نبود اندر قران * نور كى يابند از وى ديگران ؟
همچو اعمش كو كند داروى چشم * چه كشد در چشمها الّا كه پشم ؟ !
از خدا بوئى نه او را نه اثر * دعويَش افزون ز شيث و بو البشر
ديو ننموده ورا هم نقش خويش * او همىگويد ز ابداليم بيش
حرف درويشان بدزيده بسى * تا گمان آيد كه هست او خود كسى
خرده گيرد در سخن بر بايزيد * ننگ دارد از درون او يزيد
بينوا از نان و خوان آسمان * پيش او ننداخت حق يك استخوان
او ندا كرده كه خوان بنهادهام * نايب حقّم ، خليفهزادهام
الصّلا ! سادهدلان پيچ پيچ * تا خوريد از خوان جودم هيچ هيچ !
سالها بر وعده [ ىِ ] فردا كسان * گِرد آن در گشته ، فردا نارسان
دير بايد تا كه سِرِّ آدمى * آشكارا گردد از بيش و كمى
زير ديوار تنش گنجيست يا * خانه [ ىِ ] مارست و مور و اژدها
چونكه پيدا گشت كو چيزى نبود * عمر طالب رفته ، آگاهى چه سود ؟ !
ليك نادر طالب آيد كز فروغ * در حق آن نافع آيد آن دروغ
او به قصد نيك خود جائى رسد * گرچه جان پنداشت ، آن آمد جسد
چون تحرّى در دل شب قبله را * قبله نى و آن نمازِ او رَوا