زانكه دل بر نقش تقليدست بند * رَو به آب چشم ، بندش را برند
زانكه تقليد آفت هر نيكوئيست * كَه بود تقليد اگر كوه قويست
از محقّق تا مقلّد فرقهاست * كاين چو داودست و آن ديگر صداست
منبع گفتار اين سوزى بود * وان مقلّد كهنهآموزى بود
هين مشو غرّه بدان گفت حزين * بار بر گاوست و بر گردون حنين
نوحهگر باشد مقلّد در حديث * جز طمع نبود مراد آن خبيث
نوحهگر گويد حديث سوزناك * ليك كو سوز دل و دامان چاك ؟
هم مقلّد نيست محروم از ثواب * نوحهگر را مزد باشد در حساب
كافر و مؤمن خدا گويند ليك * در ميان هر دو فرقى هست نيك
آن گدا گويد خدا از بهر نان * متّقى گويد خدا از عين جان
گر بدانستى گدا آن گفت خويش * پيش چشم او نه كم ماندى نه بيش
سالها گويد خدا آن نان خواه * همچو خر مصحف كشد از بهر كاه
گر به دل در تافتى گفت لبش * ذرّه ذرّه گشته بودى قالبش
فى شكر النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم
چند بت بشكست احمد در جهان * تا كه يا رب گوى گشتند امّتان
گر نبودى كوشش احمد ، تو هم * مىپرستيدى چو اجدادت صنم
اين سرت وارست از سجده [ ىْ ] بتان * تا بدانى حقّ او بر امّتان
گر بگوئى شكر اين رستن بگو * كز بت باطن همت برهاند او
او سرت را چون رهانيد از بتان * هم بدان قوّت تو دل را وارهان
سر ز شكر دين از آن برتافتى * كز پدر ميراث مفتش يافتى
مرد ميراثى چه داند قدر مال ؟ * رستمى جان كَنْد و مالى يافت زال
فى انّ مدار هذه النّشأة على الغفلة
استن اين عالم اى جان ! غفلت ست * هوشيارى اين جهان را آفت ست