آن جلود و آن عظام ريخته * فارسان گشته ، غبار انگيخته
حمله آرند از عدم سوى وجود * در قيامت هم شكور و هم كنود
سر چه مىپيچى ، كنى ناديده [ اى ] * در عدم اوّل نه سر پيچيده [ اى ] ؟
در عدم افشرده بودى پاى خويش * كه مرا كه بر كند از جاى خويش ؟
مىنبينى صنع ربّانيت را * كه كشيد او موى پيشانيت را ؟
آن عدم او را هَماره بنده است * كار كن ديوا ! سليمان زنده است
ديو مىسازد جفان كالجواب * زهره نى تا دفع گويد يا جواب
خويش را بين چون همىلرزى ز بيم * مر عدم را نيز لرزان دان مقيم
ور تو دست اندر مناصب مىزنى * هم ز ترس ست آنكه جانى مىكنى
هرچه جز عشق خداى احسن ست * گر شكر خوردن بود جان كندن ست
چيست جان كندن ؟ سوى مرگ آمدن * دست در آب حياتى نازدن
خلق را دو ديده در خاك ممات * صد گمان دارند در آب حيات
جهد كن تا صد گمان گردد نود * شب برو ، ور تو بخسبى ، شب رود
در شب تاريك جوى آن روز را * پيش كن آن عقل ظلمت سوز را
در شب تاريك بس نيكى بود * آب حيوان جفت تاريكى بود
سر ز خفتن كى توان برداشتن * با چنين صد تخم غفلت كاشتن ؟
فيما يناسب منه و مذمّة التّقليد
اين چه چشمست ؟ اينكه بيناييش نيست * ز امتحانها جز كه رسواييش نيست
سهو باشد ظنها را گاهگاه * اين چه ظنّست ، اين كه كور آمد ز راه ؟
ديده را بر ديگران نوحهگرى * مدّتى بنشين و بر خود مىگرى
ز ابر گريان شاخ سبز و تر شود * زانكه شمع از گريه روشنتر شود
هر كجا نوحه كنند ، آنجا نشين * زانكه تو اولاترى اندر حنين
زانكه ايشان در فراق فانىاند * غافل از عمر و بقاى جانىاند