حكاية فيها دراية
گفت پيغمبر صباحى زيد را * كَيْف أصبَحت ؟ اى رفيق با صفا !
گفت : عبداً مؤمناً ، باز اوش گفت : * كو نشان از باغ ايمان گر شكفت ؟
گفت : تشنه بودهام من روزها * شب نخفتستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب گذر كردم چنان * كه ز اسپر بگذرد نوك سنان
گفت : ازين ره كو ره آوردى ؟ بيار * در خور فهم و عقول اين ديار
گفت : خلقان چون ببينند آسمان * من ببينم عرش را با عرشيان
هشت جنّت ، هفت دوزخ پيش من * هست پيدا همچو بت پيش شَمَن
يك به يك وامىشناسم خلق را * همچو گندم من ز جو در آسيا
كه بهشتى كيست ؟ بيگانه كى است ؟ * پيش من پيدا چو مار و ماهى است
جمله را در روز رستاخيز من * فاش مىبينم عيان از مرد و زن
پس بگويم يا فروبندم نفس ؟ * لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس !
يا رسول اللّه ! بگويم سرّ حشر ؟ * در جهان پيدا كنم امروز نشر ؟
هِلْ مرا تا پردهها را بردرم * تا چو خورشيدى بتابد گوهرم
تا كسوف آيد ز من خورشيد را * تا نمايم نخل را و بيد را
وانمايم راز رستاخيز را * نقد را و نقد قلبآميز را
دستها ببريده اصحاب شمال * وانمايم رنگ زرد و رنگ آل
وانمايم هفت سوراخ نفاق * در ضياى ماه بىخسف و محاق
وانمايم من پلاس اشقيا * بشنوانم طبل و كوس اتقيا
دوزخ و جنّات و برزخ در ميان * پيش چشم كافران آرم عيان
وانمايم حوض كوثر را به جوش * كاب بر روشان زند ، بانگش به گوش
وان كسان كه تشنه بر گردش دوان * گشتهاند اين دم نمايم من عيان
مىبسايد دوششان بر دوش من * نعرههاشان مىرسد در گوش من
اهل جنّت پيش چشمم ز اختيار * در كشيده يكدگر را در كنار
دست يكديگر زيارت مىكنند * از لبان هم بوسه غارت مىكنند