كر شد اين گوشم ز بانگ آه آه * از خسان و نعرهء وا حسرتاه !
اين اشارتهاست گويم از نقول * ليك مىترسم ز آزار رسول
همچنين مىگفت سرمست و خراب * داد پيغمبر گريبانش به تاب
گفت : هين دركش كه اسبت گرم شد * عكس حق لا يستحى زد شرم شد
آينه [ ىْ ] تو جست بيرون از غلاف * آينه و ميزان كجا گويد خلاف ؟
آينه و ميزان كجا بندد نفس * بهر آزار و حياى هيچ كس
چون خدا ما را براى آن فراخت * كه به ما بتوان حقيقت را شناخت
اين نباشد ، ما چه ارزيم ؟ اى فلان ! * كى شويم آيين روى نيكوان ؟
ليك دركش در نمد آيينه را * كه تجلّى كرد سينا سينه را
گفت : آخر هيچ گنجد در بغل * آفتاب حق و خورشيد ازل ؟
هم دغل را ، هم بغل را ، بر درد * نى جنون ماند به پيشش ، نه خرد
اين سخن پايان ندارد ، خيز ، زيد ! * بر براق ناطقه بربند قيد
ناطقه چون فاضح آمد عيب را * مىدراند پردههاى غيب را
غيب مطلوب حق آمد چندگاه * اين دهل زن را بران ، بربند راه
تك مران ، دركش عنان ، مستور به ! * هر كس از پندار خود مسرور به !
حق همىخواهد كه نوميدان او * زين عبادت هم نگردانند رو
هم به امّيدى مشرّف مىشوند * چند روزى در ركابش مىدوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه * بر بد و نيك از عموم مرحمه
حق همىخواهد كه هر مير و اسير * با رجا و خوف باشند و حذير
اين رجا و خوف در پرده بود * تا پس اين پرده پرورده شود
چون دريدى پرده [ ى ] خوف و رجا * غيب را شد كرّ و فرّى برملا
فى البعث
بيهشان را وادهد حق هوشها * حلقه حلقه حلقهها در گوشها
پايكوبان ، دستافشان در ثنا * ناز نازان رَبَّنا احيَيتَنا