آلت اشكار خود جز سگ مدان * كمترك انداز سگ را استخوان
زانكه سگ چون سير شد ، سركش شود * كى سوى صيد و شكارى خود رود ؟
آن عرب را بينوائى مىكشيد * تا بدان درگاه و آن دولت رسيد
در حكايت گفتهايم احسان شاه * در حق آن بينواى بىپناه
هر چه گويد مرد عاشق ، بوى عشق * از دهانش مىجهد در كوى عشق
گر بگويد فقه ، فقر آيد همه * بوى فقر آيد از آن خوشدمدمه
ور بگويد كفر ، دارد بوى دين * آيد از گفت شكش ، بوى يقين
گفت كج كز بحر صدقى خاسته ست * اصل صاف آن تيره را آراسته ست
بتپرستى چون بمانى در صور * صورتش بگذار و در معنى نگر
آن حكايت گفته شد زير و زبر * همچو فكر عاشقان بىپا و سر
سر ندارد چون ز ازل بودهست پيش * پا ندارد ، با ابد بودهست خويش
زانكه صوفى با كر و با فر بود * هر چه آن ماضيست لا يذكر بود
هم عرب ما ، هم سبو ما ، هم ملِك * جمله ما يُؤفَكُ عَنْهُ مَنْ افِك
بلكه چون آبست هر قطره از آن * هم سرست و پا و هم بى هر دو آن
حاش للّه ! اين حكايت نيست ، هين ! * نقد حال ما و تست اين ، خوش ببين
عقل را شو دان و زن اين نفس و طمع * اين دو ظلمانيست منكَر ، عقل شمع
زن همىخواهد حويج خانقاه * يعنى آبرو و نان و خوان و جاه
نفس همچون زن پى چارهگرى * گاه خاكى ، گاه جويد سرورى
عقل خود زين فكرها آگاه نيست * در دماغش جز غم اللَّه نيست
فى التّزوّد للمعاد
حق تعالى خلق را گويد به حشر * ارمغان كو از براى روز نشر ؟
جِئتُمونا و فُرادى بينوا * هم بدانسان كه خَلَقناكُم كذا ؟
هين چه آورديد دستآويز را ؟ * ارمغانِ روز رستاخيز را ؟