تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
كاين سبو پرزر به دست او دهيد * چونكه واگردد سوى دجله‌اش بريد
از ره خشك آمده‌ست او از سفر * از ره دجله‌اش بود نزديكتر
چون بكشتى در نشست و دجله ديد * سجده مىكرد از حيا و مىخميد
كاى عجب لطف آن شه وهّاب را ! * وان عجب‌تر كو ستد آن آب را !
چون پذيرفت از من آن درياى جود * آن‌چنان نقد دغل را زود زود ؟

فى تأويل الحكاية المذكورة

كل عالم را سبو دان اى پسر ! * كو بود از علم و خوبى تا به سر
قطره‌اى از دجلهء خوبىّ اوست * كان نمىگنجد ز پُرّى زيرپوست
گنج مخفى بد ز پُرّى چاك كرد * خاك را تابان‌تر از افلاك كرد
گنج مخفى بد ز پُرّى جوش كرد * خاك را سلطان اطلس‌پوش كرد
ور بديدى شاخى از دجلهء خدا * آن سبو را او فنا كردى فنا
آنكه ديدندش هميشه بيخودند * بيخودانه بر سبو سنگى زدند
اى ز غيرت بر سبو سنگى زده * وان شكستت خود درستى آمده
خُم شكسته ، آب ازو ناريخته * صد درستى زين شكست انگيخته
جزو جزو خُم به رقصست و به حال * عقل جزوى را نموده اين محال
نه سبو پيدا درين حالت ، نه آب * خوش ببين ، و اللَّه أعلَم بالصَّواب !
چون در معنى زنى ، بازت كنند * پَر فكرت زن كه شهبازت كنند
پرّ فكرت شد گِل‌آلود و گران * زانكه گِلْ خوارى ، تو را گِل شد چو نان
نان گِلست و گوشت ، كمتر خور ازين * تا نمانى همچو گِل اندر زمين
اين شراب و اين كباب و اين شكر * خاك رنگينست و نقشين اى پسر !
چون گرسنه مىشوى ، سگ مىشوى * تند و بدپيوند و بدرگ مىشوى
چون شدى تو سير ، مردارى شدى * بىخبر بر پا چو ديوارى شدى
پس دمى مردار و ديگر دم سگى * چون كنى در راه شيران خوش‌تگى ؟
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 386 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني