تا شود زين كوزه منفذ سوى بحر * تا بگيرد كوزهء من خوى بحر
تا چو هديه پيش سلطانش برى * پاك بيند ، باشدش شه مشترى
بىنهايت گَردَد آبش بعد از آن * پر شود از كوزهء من صد جهان
لولهها بربند و پردارش ز خم * گفت : غُضّوا عن هَوى أبصارَكُم
ريش او پر باد كاين هديه كه راست ؟ * لايق چون او شهى اينست راست
آن نمىدانست كآنجا بر گذر * هست جارى دجله [ ىِ ] همچون شكر
در ميان شهر چون دريا روان * پر ز كشتيها و شست و ماهيان
رو برِ سلطان و كار و بار بين * حسّ تَجرى تَحتها الأنهار بين
اينچنين حسها و ادراكات ما * قطرهاى باشد در آن نهر صفا
مرد گفت : اكنون سبو را سر ببند * هين كه اين هديهست ما را سودمند
در نمد در دوز تو اين كوزه را * تا گشايد شه به هديه روزه را
كاين چنين اندر همه آفاق نيست * جز رحيق و مايه [ ىِ ] اذواق نيست
زانكه ايشان ز آبهاى تلخ و شور * دايما پرعلّتند و نيمكور
مرغ كاب شور باشد مسكنش * او چه داند جاى آب روشنش ؟
اى كه اندر چشمه [ ى ] شورست جات ! * تو چه دانى شط و جيحون و فرات ؟
اى تو نارسته ازين فانى رباط ! * تو چه دانى محو و سكر و انبساط ؟
ور بدانى نقلت از ابّ و جدست * پيش تو اين نامها چون ابجدست
ابجد و هوّز چه فاشست و پديد * بر همه طفلان و معنى بس بعيد
پس سبو برداشت آن مرد عرب * در سفر شد ، مىكشيدش روز و شب
بر سبو لرزان بد از آفات دهر * هم كشيدش از بيابان تا به شهر
زن مصلّى باز كرده از نياز * ربّ سَلّم ورد كرده در نماز
كه نگهدار آب ما را از خسان * يا رب ! آن گوهر بدان دريا رسان
گرچه شويم آگهست و پرفنست * ليك گوهر را هزاران دشمنست
خود چه باشد گوهر ؟ آب كوثرست * قطره [ اى ] زينست كاصل گوهرست