گفت زن : نك آفتابى تافتهست * عالمى زو روشنائى يافتهست
نايب رحمان ، خليفه [ ىْ ] كردگار * شهر بغدادست از وى چون بهار
گر بپيوندى بدان شه ، شه شوى * سوى هر ادبار تا كى مىروى ؟
همنشينى مقبلان چون كيمياست * چون نظرشان كيميائى خود كجاست ؟
گفت : من شه را پذيرا كى شوم ؟ * بىبهانه سوى او من كى روم ؟
نسبتى بايد مرا يا حيلتى * هيچ پيشه راست شد بىآلتى ؟
همچو مجنونى كه بشنيد از يكى * كه مرض آمد به ليلى اندكى
گفت : آوه ! بىبهانه چون روم ؟ * ور بمانم از عيادت چون شوم ؟
لَيتَنى كُنتُ طَبيباً حاذِقاً * كُنتُ أمشى نحوَ ليلى سابقاً
گفت : چون شاه كرم ميدان رود * عين هر بىآلتى آلت شود
زانكه آلت دعويست و هستى است * كار در بىآلتى و پستى است
گفت : كى بىآلتى سودا كنم * تا كه من بىآلتى پيدا كنم ؟
پس گواهى بايدم بر مفلسى * تا شهى رحمم كند يا مونسى
تو گواهى ، غير گفتوگو و رنگ * وانما تا رحم آرد شاه شنگ
كاين گواهى كه ز گفت و رنگ بد * نزد آن قاضىالقضات آن جرح شد
صدق مىخواهد گواه حال او * تا بتابد نور او بىگفتوگو
گفت زن : صدق آن بود كز بود خويش * پاك برخيزند از مجهود خويش
آب بارانست ما را در سبو * ملكت و سرمايه و اسباب تو
اين سبوى آب را بردار و رو * هديه ساز و پيش شاهنشاه شو
گو كه ما را غير اين اسباب نيست * در مفازه هيچ به زين آب نيست
گر خزنيت پرزرست و گوهرست * اينچنين آبش نباشد نادرست
چيست آن كوزه ؟ تن محصور ما * اندرو آب حواس شور ما
اى خداوند ! اين خم و كوزهء مرا * درپذير از فضل اللَّه اشترى
كوزه [ اى ] با پنج لوله [ ى ] پنج حس * پاك دار اين آب را از هر نجس