تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
چون پى يَسكُن اليهاش آفريد * كى تواند آدم از حوّا بريد ؟
رستم زال ار بود ، از حَمزه بيش * هست در فرمان اسير زال خويش
آنكه عالم مستِ گفتش آمدى * كَلِّمينى يا حميرا مىزدى
آب غالب شد بر آتش از نهيب * آتشش جوشد چو باشد در حجيب
چونكه ديگى حايل آمد هر دو را * نيست كرد آن آب را ، كردش هوا
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبى * باطنا مغلوب و زن را طالبى
اين‌چنين خاصيتى در آدميست * مهر حيوان را كمست ، آن از كمى ست
مرد زان گفتن پشيمان شد چنان * كز عوانى ساعت مردن عوان
گفت : خصم جان جان چون آمدم * بر سر جان من لگدها چون زدم ؟
چون قضا آيد ، فروپوشد بصر * تا نداند عقل ما پا را ز سر
چون قضا بگذشت ، خود را مىخورد * پرده بدريده گريبان مىدرد
مرد گفت : اى زن ! پشيمان مىشوم * گر بُدم كافر ، مسلمان مىشوم
من گنه كار توام ، رحمى بكن * بر مكن يك‌بارگيم از بيخ و بن
كافر پير ار پشيمان مىشود * چونكه عذر آرد ، مسلمان مىشود
حاليا من هم گذشتم از خلاف * حكم دارى ، تيغ بركش از غلاف
هر چه گوئى من تو را فرمان برم * در بد و نيك آمد آن ننگرم
در وجود تو شوم من منعدم * چون محبّم حبّ يُعمى و يُصِم
گفت زن : آهنگ بِرّم مىكنى * يا به حيلت كشف سرّم مىكنى ؟
گفت : و اللَّه عالم السّرّ الخفى * كآفريد از خاك آدم را صفى
از سر مهر و صفا است و خضوع * حقّ آن‌كس كه به دو دارم رجوع
گرنه پيشت امتحانست اين هوس * امتحان را امتحان كن يك نفس
سر مپوشان تا پديد آيد سرم * امر كن تو هر چه بر وى قادرم
دل مپوشان تا پديد آيد دلم * تا قبول آرم هر آنچه قابلم
چون كنم در دست من چه چاره است ؟ * درنگر تا جان من چه‌كاره است ؟