عقل خود را از من افزون ديده [ اى ] * تو مَنِ كمعقل را چون ديدهاى ؟
همچو گرگ غافل اندر ما مجه * اى ز ننگ عقل تو بىعقل به !
چونكه عقل تو عقيله [ ىْ ] مردمست * آن نه عقلست آن كه مار و كژدمست
خصم ظلم و مكر تو ، اللَّه باد ! * مكر عقل تو ز ما كوتاه باد !
هم تو مارى ، هم فسونگر ، اى عجب ! * مارگير و مارى اى ننگ عرب !
زاغ اگر زشتىّ خود بشناختى * همچو برف از درد و غم بگداختى
زن ازين گونه خشن گفتارها * خواند بر شوى خود آن طومارها
مرد گفتا : تو زنى يا بو الحزن ؟ * فقر فخر آمد مرا بر سر مزن
كار درويشى وراى فهم تست * سوى درويشان بمنگر سست سست
زانكه درويشان وراى ملك و مال * روزييى دارند خاص از ذو الجلال
حق تعالى عادلست و عادلان * كى كنند استمگرى بر بيدلان ؟
آن يكى را نعمت و كالا دهند * وين دگر را بر سر آتش نهند
فقر فخرى از گزافست و مجاز ؟ * نى هزاران عزّ پنهانست و ناز
از غضب بر من لقبها راندى * يارگيرم ، مارگيرم خواندى
از طمع هرگز نخوانم من فسون * اين طمع را كردهام من سرنگون
حاش للَّه ! طمع من از خلق نيست * از قناعت در دل من عالمى ست
اى زن ار طمّاع مىبينى مرا * زين تحرّى زنانه برتر آ
آن طمع را ماند و رحمت بود * كو طمع آنجا كه آن نعمت بود ؟
صبر كن با فقر ، بگذار اين ملال * زانكه در فقرست نور ذو الجلال
سركه مفروش و هزاران جان ببين * از قناعت غرق بحر انگبين
صد هزاران جان تلخى كش نگر * همچو گُل آغشته اندر نيشكر
اى دريغا مر تو را گنجا بدى * تا ز جانم شرح دل پيدا بدى !
گر جهان را پردر مكنون كنم * روزى تو چون نباشد چون كنم ؟
ترك جنگ و رهزنى اى زن ! بگو [ ى ] * ور نمىگوئى ، به ترك من بگوى