بس كن ار شرحى بگويم دور دست * خشم گيرد مير و هم داند كه هست
حاصل اين آمد كه بد كن اى كريم ! * با لئيمان تا نهد گردن لئيم
با لئيم نفس چون احسان كند * چون لئيمان نَفْسِ بَدْ كفران كند
زين سبب بد كَاهلِ محنت شاكرند * اهل نعمت طاغيَند و ماكرند
هست طاغى بَگلَرِ زَرّين قبا * هست شاكر خستهء صاحب عبا
نزد عاشق درد و غم حلوا بود * ليك حلوا بر خسان بلوا بود
آنچه يعقوب از رخ يوسف بديد * وانچه او از بوى او اندر كشيد
وانچه در وى بود و اندر وى بديد * خاصهء او بُد ، به اخوان كى رسيد ؟
اين ز عشقش خويش در چه مىكند * وان به كين از بهر او چه مىكند
آنكه بستد پيرهن را مىشتافت * بوى پيراهان يوسف را نيافت
وانكه صد فرسنگ از آن سو بود او * چونكه بد يعقوب مىبوييد بو
اى بسا عالِم ز دانش بىنصيب * حافظ علمست آنكس ، نى حبيب
مستمع از وى همىيابد مشام * گرچه باشد مستمع از جنس عام
حكاية فيها دراية
يك شب اعرابى زنى مر شوى را * گفت و از حد برد گفتگوى را
كاين همه فقر و جفا ما مىكشيم * جمله عالم در خوشى ، ما ناخوشيم
نانمان نى ، نان خورشمان درد و رشك * كوزهمان نى ، آبمان از ديده اشك
جامهء ما روز تاب آفتاب * شب نهالين و لحاف از ماهتاب
قرص مه را قرص نان پنداشته * دست سوى آسمان برداشته
ننگ درويشان ز درويشىّ ما * روز و شب از روزىانديشىّ ما
خويش و بيگانه شده از ما رمان * بر مثال سامرى از مردمان
مر عرب را فخر غَزوست و عطا * در عرب تو همچو اندر خط خطا
چه غزا ؟ ما بىغزا خود كشتهايم * ما به تيغ فقر بيسر گَشتهايم