فى ذمّ الحرص
اى بسا مرغى پريده دانه جو * كه بريده حلق او هم حلق او !
اى بسا مرغى ز معده در مغص * بر كنار بام محبوس قفص !
اى بسا ماهى در آب دوردست * گشته از حرص گلو مأخوذ شست !
اى بسا مستور در پرده بده * شومى فرج و گلو رسوا شده !
اى بسا قاضى حبر نيكخو * از گلو و رشوتى او زردرو !
تمثيل نبوىّ للقلب
در حديث آمد كه دل همچون پريست * در بيابانى اسير صرصريست
باد پر را هر طرف راند گزاف * گَهْ چپ و گَهْ راست با صد اختلاف
در حديث ديگر اين دل دان چنان * كاب جوشان ز آتش اندر قازغان
هر زمان دل را دگر رائى بود * آن نه از وى ليك از جائى بود
پس چرا ايمن شوى بر راى دل * عهد بندى تا شوى آخر خجل ؟
اين هم از تاثير حكمست و قدر * چاه مىبينى و نتوانى حذر
نيست از مرغان پرّان اين عجب * كه نبيند دام و افتد در عطب
اين عجب كه دام بيند ، هم وتد * گر بخواهد ، ور نخواهد ، مىفتد
چشم باز و گوش باز و دام پيش * سوى دامى مىپرد با پرّ خويش
زين بتان خلقان پريشان مىشوند * شهوتى رانده پشيمان مىشوند
زانكه شهوت با خيالى رانده است * وز حقيقت دور تر وامانده است
با خيالى ميل تو چون پر بود * تا بدان پر بر حقيقت بر شود
چون براندى شهوتى ، پرّت بريخت * لنگ گشتى وان خيال از تو گريخت
پر نگهدار و چنين شهوت مران * تا پرِ ميلت برد سوى جنان
خلق پندارند عشرت مىكنند * بر خيالى پرّ خود برمىكنند !