تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
بهر ما نى ، بهر آن لطف نخست * كه تو كردى گمرهان را بازجست
چون نمودى قدرتت ، بنماى رحم * اى نهاده رحمها در شحم و لحم
اين دعا گر خشم افزايد تو را * تو دعا تعليم فرما ، مهترا !

فى العشق و صحبة العشّاق

ما اگر قلّاش اگر ديوانه‌ايم * مست آن ساقى و آن پيمانه‌ايم
بر خط فرمان او سر مىنهيم * جان شيرين با گروگان مىدهيم
تا خيال دوست در اسرار ماست * چاكرى و جان سپارى كار ماست
هر كجا شمع بلا افروختند * صد هزاران جان عاشق سوختند
عاشقانى كه درون خانه‌اند * شمع روى يار را پروانه‌اند
اى دل آنجا رو كه با تو رَوشنند * وز بلاها مر تو را چون جَوشنند
در ميان جان تو را جا مىكنند * تا تو را پُرباده چون جامى كنند
در ميان جان ايشان خانه گير * در فلك خانه كن اى بدر منير !
پيش خويشان باش چون آواره [ اى ] * بر مه كامل زن ار مهپاره [ اى ]
جزو را از كلّ خود پرهيز چيست ؟ * با مخالف اين همه آميز چيست ؟
تا چو زن عشوه خرى اى بىمدد ! * از دروغ و عشوه‌اى يا بى مدد
چاپلوس و لفظ شيرين و فريب * مىستانى ، مىنهى چون زن به جيب
مر تو را دشنام و سيلىّ شهان * بهتر آيد از ثناى گمرهان
صَقع شاهان خور ، مجو شهد خسان * تا كسى گردى ز اقبال كسان
زان كزيشان خلعت و دولت رسد * در پناه روح جان گردد جسد
هر كجا بينى برهنهء بينوا * دان كه او بگريخته از اوستا
تا چنان گردد كه مىخواهد دلش * آن دل كورِ بدِ بىحاصلش
گر چنان گشتى كه استا خواستى * خويش را و خويش را آراستى
هر كه از استا گريزد در جهان * او ز دولت مىگريزد ، اين بدان