تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
گرچه باشد وقت بحث علم زفت * چون خريدارش نباشد ، مُرد ، رفت
مشترىّ من خدايست و مرا * مىكشد بالا كه اللَّه اشتَرى
خونبهاى من جمال ذو الجلال * خونبهاى خود خورم كسب حلال
اين خريداران مفلس را بهل * چه خريدارى كند يك مشت گل ؟
گِل مَخَر ، گل را مَخور ، گل را مجو * زانكه گِل خوارست دايم زردرو
دل بجو تا دايما باشى جوان * اى تجلّى چهره‌ات چون ارغوان !

فى المناجاة

يا رب ! اين بخشش نه حدّ كار ماست * لطف تو لطف خفى را خود سزاست
دست گير از دست و پا ما را بخر * پرده را بردار و پردهء ما مدر
باز خر ما را ازين نفس پليد * كاردش تا استخوان ما رسيد
از چو ما بيچارگان اين بند سخت * كِه گشايد ؟ اى شه با تاج و تخت !
اين‌چنين قفل گران را اى ودود ! * كه تواند جز كه فضل تو گشود ؟
ما ز خود سوى تو گردانيم سر * چونكه از مائى به ما نزديكتر
اين دعا هم بخشش و تعليم تست * ورنه در گلخن گلستان از چه رست ؟
عهد ما بشكست صد بار و هزار * عهد تو چون كوه ثابت برقرار
عهد ما كاه و به هر بادى زبون * عهد تو كوه و ز صد كُه هم فزون
حقّ آن قدرت كه بر تلوين ما * رحمتى كن ، اى امير لونها !
خويش را ديديم و رسوايى خويش * امتحان ما مكن اى شاه ! بيش
تا فضيحتهاى ديگر را نهان * كرده باشى اى كريم مستعان !
بىحدى تو در جمال و در كمال * در كجى ما بىحديم و در ضلال
بىحدىّ خويش بگمار اى كريم ! * بر كجىّ بىحدى مشتى لئيم
هين كه از تقطيع ما يك تار ماند * مصر بوديم و يكى ديوار ماند
البقيّة ، البقيّة ، اى خديو ! * تا نگردد شاد كلّى جان ديو