تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
تا بدانى كه تن آمد چون لبيس * رَو بجو لابس ، لباسى را مليس
روح را توحيد اللَّه خوشترست * غير ظاهر دست و پايى ديگرست
دست و پا در خواب بينى ايتلاف * آن حقيقت دان ، مدانش از گزاف
آن توئى كه بىبدن دارى بدن * پس مترس از جسم جان بيرون شدن

فى الحثّ على الرّياضة

اى برادر موضع تاريك و سرد * صبر كردن بر غم و سستى و درد
چشمه [ ىِ ] حيوان و جام مستى است * كان بلنديها همه در پستى است
آن بهاران مضمرست اندر خزان * خود بهارست آن خزان ، مگريز از آن
همره غم باش و با وحشت بساز * مىطلب در مرگ خود عمر دراز
وانچه گويد نفس تو آنجا بدست * مشنوش ، چون كار او ضد آمده‌ست
تو خلافش كن كه از پيغمبران * اين‌چنين آمد وصيّت در جهان
نفس مىخواهد كه تا ويران كند * خلق را گمراه و سر گردان كند
من ز مكر نفس ديدم چيزها * كو برد از سحر خود تمييزها
وعدها بِدْهد تو را تازه بدست * كه هزاران بارها آن را شكست
عمر اگر صد سال خود مهلت دهد * اوت هر روزى بهانهء نو نهد
گرم گويد وعده‌هاى سرد را * جادوى مردى ببندد مرد را

فى مخاطبة الفلك و طلب عطفه

اى فلك ! در فتنهء آخر زمان * تيز مىگردى ، بده آخر ضمان
خنجر تيزى تو اندر قصدِ ما * نيش زهر زهرآلوده‌اى در فصد ما
اى فلك ! از رحم حق آموز رحم * بر دل موران مزن چون مار زخم
حقّ آن كه چرخهء چرخ تو را * كرد گردون در فراز اين سرا
كه دگرگون گردى و رحمت كنى * پيش از آنكه بيخ ما را بر كنى