حقّ آن كه دايگى كردى نخست * تا نهال ما ز آب و خاك رست
حقّ آن شه كه تو را صاف آفريد * كرد چندين مَشعله در تو پديد
آنچنان معمور و باقى داشتت * تا كه دهرى از ازل پنداشتت
شكر دانستيم آغاز تو را * انبيا گفتند آن راز تو را
آدمى داند كه خانه حادثست * عنكبوتى نى كه در وى عابثست
پشّه كى داند كه اين باغ از كى است ؟ * كو بهاران زاد و مرگش در دى است
كِرْم كاندر چوب زايد سست حال * كى بداند چوب را وقت نهال ؟
گرچه عقلَت سوى بالا مىپرد * مرغ تقليدت به پستى مىچرد
فى الخروج من التّقليد إلى التّحقيق
علم تقليدى و بال جان ماست * عاريهست و ما نشسته كآنِ ماست
زين خرد جاهل همى بايد شدن * دست در ديوانگى بايد زدن
هرچه بينى سود خود زان مىگريز * زهر نوش و آب حيوان را بريز
هر كه بستايد تو را ، دشنام ده * سود و سرمايه به مفلس وام ده
ايمنى بگذار و جاى خوف باش * بگذر از ناموس و رسوا باش فاش
آزمودم عقل دورانديش را * بعد ازين ديوانه سازم خويش را
اوست ديوانه كه ديوانه نشد * آن عسس را ديد و در خانه نشد
عقل من گنجست و من ويرانهام * گنج اگر پيدا كنم ، ديوانهام
دانش من جوهر آمد ، نى عرض * اين لَئالى نيست بهر هر غرض
كان قندم ، نيستان شكّرم * هم ز من مىرويد و من مىخورم
علم تقليدى و تعليمى است آن * كز نفور مستمع دارد فغان
چون پى دانه نه بهر روشنى ست * همچو طالب علم دنياى دنيست
طالب علمست بهر عام خاص * نى كه تا يابد ازين عالم خلاص
علم و گفتارى كه آن بىجان بود * عاشق روى خريداران بود