تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
چون فراموشت شود تدبير خويش * يا بى آن بخت جوان از پيرِ خويش
چون فراموش خودى ، يادت كنند * بنده گشتى ، آنگَهْ آزادت كنند
گر تو خواهى حرّى و دل زندگى * بندگى كن ، بندگى كن ، بندگى
از خودى بگذر كه تا يا بى خدا * فانى حق شو كه تا يا بى بقا
گر تو را بايد وصال راستين * محو شو ، و اللَّه أعلَم بِاليقين
حق تعالى كه سماوات آفريد * از براى رفع حاجات آفريد
هر كجا دردى ، دوا آنجا رود * هر كجا فقرى ، نوا آنجا رود
آب كم جو ، تشنگى آور به دست * تا بجوشد آب از بالا و پست
تا نزارد طفلك نازك گلو * كى روان گردد ز پستان شير او ؟
رو بدين بالا و پستيها بِدَوْ * تا شوى تشنه حرارت را گِرَوْ
بعد از آن از بانگ زنبور هوا * بانگ آب جو نيوشى ، اى كيا !
حاجت تو كم نباشد از حشيش * آب را گيرى سوى او مىكشيش

فى معرفة الرّوح و انّه الأصل و الجسد بمنزلة اللّباس

تن شناسان زود ما را گُم كنند * آب‌نوشان ترك مشك و خم كنند
جان شناسان از عددها فارغند * غرقه درياى بىچونند و چند
جان شو و از راه جان جان را شناس * يار بينش شو ، نه فرزند قياس
خويشتن نشناخت مسكين آدمى * از فزونى آمد و شد در كمى
خويشتن را آدمى ارزان فروخت * بود اطلس ، خويش بر دلقى بدوخت
چون به جد مشغول باشد آدمى * او ز ديد رنج خود باشد عمى
از زنان مصر يوسُف شد سمر * كه ز مشغولى نشد زيشان خبر
پاره پاره كرده ساعدهاى خويش * روح واله كه نه پس بيند ، نه پيش
اى بسا مرد شجاع اندر حراب * كه ببرّد دست يا پايش ضراب
او همان دست آورد در گيرودار * بر گمان اين كه هست آن بر قرار