تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
بلكه بويش آسمانها بررود * بر دماغ حور و رضوان بر شود

فى انّ الحواس الظّاهرة مانعة عن إدراك الحقائق

آنچه مىگويم به قدر فهم تست * مُردم اندر حسرت فهم درست
فهم آبست و وجود تن سبو * چون سبو بشكست ، ريزد آب ازو
اين سبو را پنج سوراخ‌ست ژرف * اندرونى آب ماند خود نه برف
امر غُضّوا غَضّةً أبصارَكُم * هم شنيدى ، راست ننهادى تو سم
از دهانت نطق فهمت را برد * گوش چون ريگست ، فهمت را خورد
همچنين سوراخهاى ديگرت * مىكشاند آب فهم مضمرت
گر ز دريا آب را بيرون كنى * بىعوض ، آن بحر را هامون كنى
بىگهست ار نى بگويم حال را * مدخل اعواض را و ابدال را
كان عوضها وان بدلها بحر را * از كجا آيد ز بعد خرجها
صد هزاران جانور زان مىخورند * ابرها هم از برونش مىبرند
باز دريا آن عوضها مىكشد * از كجا ؟ و اللَّه أعلَم بالرّشد

فى التّضرّع إلى اللَّه فى طلب البصيرة و المرشد

هين بجو كه ركن دولت جستن است * هر گشادى در دل اندر بستن است
از همه كار جهان پرداخته * كو و كو مىگو بجان چون فاخته
نيك بنگر اندرين اى محتجب ! * كه دعا را بست حق بر استجب
هر كه را دل پاك باشد ز اعتلال * آن دعايش مىرود تا ذو الجلال
آن دعاى بى خود آن خود ديگرست * آن دعا زو نيست ، كار داورست
آن دعا حق مىكند ، چون او فناست * آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطه [ ىْ ] مخلوق نى اندر ميان * بىخبر زان لابه كردن جسم و جان
بندگان حق رحيم و بردبار * خوى حق دارند در اصلاح كار