لا مكانى كه درو نور خداست * ماضى و مستقبل و حال از كجاست ؟
ماضى و مستقبلش نسبت به تست * هر دو يك چيزند ، پندارى كه دوست
يك تنى او را پسر ، ما را پدر * بام زير زيد و بر عمرو آن زبر
نسبت زير و زبر شد زان دو كس * سقف سوى خويش يك چيزست و بس
نيست مثل آن ، مثالست اين سخن * قاصر از معنىّ نو حرف كهن
چون لب جو نيست ، مشكا ! لب ببند * بىلب و ساحل بدست اين بحر قند
اى بسا بيدار چشم خفته دل * خود چه بيند ديد اهل آب و گل ؟
آنكه دل بيدار دارد ، چشم سَر * گر بخسبد ، برگشايد صد بصر
گر تو اهل دل نهاى ، بيدار باش * طالب دل باش و در پيكار باش
ور دلت بيدار شد ، مىخسب خوش * نيست غايب ناظرت از پنج و شش
گفت پيغمبر كه خسبد چشم من * ليك كى خسبد دلم اندر وَسَن ؟
شاه بيدارست ، حارس خفته گير * جان فداى خفتگان دل بصير !
وصف بيدارىّ دل اى معنوى ! * در نگنجد در هزاران مثنوى
فى انّ نجاسة الباطن أشدّ من نجاسة الظّاهر و انّ من لم يعرفها فى باطنه فهو أعمى القلب
كور را پرهيز نبود از قذر * چشم باشد اصل پرهيز و حذر
او پليدى را نبيند در عبور * هيچ مؤمن را مبادا چشم كور !
كور ظاهر در نجاسهء ظاهرست * كور باطن در نجاسات سرست
اين نجاست ظاهر از آبى رود * اين نجاست باطن افزون مىشود
جز به آب چشم نتوان شست آن * چون نجاسات بواطن شد عيان
چون نجس خواندهست كافر را خدا * آن نجاست نيست بر ظاهر ورا
ظاهر كافر ملوّث نيست زين * آن نجاست هست در اخلاق و دين
اين نجاست بويش آيد بيست گام * وان نجاست بويش از رى تا به شام