تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
اين همه بازار بهر اين غرض * بر دكان بنشسته بر بوى عوض
صد متاع خوب عرضه مىكنند * وندرون دل عوضها مىتنند
يك سلامى نشنوى ، اى مردِ دين ! * كه نگيرد آخرت آن آستين
بىطمع نشنيده‌ام از خاص و عام * من سلامى ، اى برادر ! و السّلام !
جز سلام حق ، تو هين ! آن را بجو * خانه‌خانه ، جابه‌جا و كو به كو
از دهان آدمىّ خوش‌مشام * هم پيام حق شَنُودَم هم سلام
وين سلام باقيان بر بوى آن * من همىنوشم به دل خوش‌تر ز جان
زان سلام او سلام حق شده‌ست * كآتش اندر دودمان خود زده‌ست
مرده است از خود ، شده زنده به رب * زان بود اسرار حقّش بر دو لب
مُردن تن در رياضت زندگيست * رنج اين تن روح را پايندگيست
اين نصيب جان بىخويشان بود * چونكه با خويشند ، پيدا كى شود ؟
خفتهء بيدار بايد پيش ما * تا به بيدارى ببيند خوابها
دشمن اين خواب خوش شد فكر خلق * تا نخسبد فكرتش بسته ست حلق
حيرتى بايد كه رويد فكر را * خورد حيرت فكر را و ذكر را
هر كه كامل‌تر بود او در هنر * او به معنى پس ، به صورت پيشتر
راجعون گفت و رجوع اين‌سان بود * كه گله واگردد و خانه رود
چونكه واگرديد گلّه از ورود * پس فتد آن بز كه پيش آهنگ بود
پيش افتد آن بز لنگ پسين * اضْحَكَ الرُّجعى وجوهَ العابسين
از گزافه كى شدند اين قوم لنگ ؟ * فخر را دادند و بخريدند ننگ
پاشكسته مىروند اين قوم حج * از حرج راهيست پنهان تا فرج
دل ز دانشها بشستند اين فريق * زانكه اين دانش نداند اين طريق
دانشى بايد كه اصلش زان سرست * زانكه هر فرعى به اصلش رهبرست
هر پرى بر عرض دريا كى پرد ؟ * تا لدن علم لدنّى مىبرد
پس چرا علمى بياموزى به مرد * كش ببايد سينه را زان پاك كرد ؟