خشمهاى خلق بهر مِهر خاست * وز جفاى خلق اميد وفاست
جنگهاى خلق بهر آشتيست * دام راحت دايما بىراحتيست
دوستان بهر نوازش مىزنند * هر گِلَه از شكر آگه مىكنند
بوى بر از جزو تا كل اى كريم ! * بوى بر از ضد تا ضد اى حكيم !
فى الصّبر على الرّياضة و السّعى
من عجب دارم ز جوياى صفا * كه رمد در وقت صيقل از جفا
عشق چون دعوى ، جفا ديدن گواه * چون گواهت نيست ، شد دعوى تباه
چون گواهت خواهد آن قاضى مرنج * بوسه ده بر مار تا يا بى تو گنج
آن جفا با تو نباشد اى پسر ! * بلكه با وصف بدى اندر تو در
بر نمد چوبى كه آن را مرد زد * بر نمد آن را نزد ، بر گرد زد
پس رياضت را به جان شو مشترى * چون سپردى تن به خدمت ، جان برى
ور رياضت آيدت بىاختيار * سَر بنه ، شكرانه ده ، اى كاميار !
چون حقت داد آن رياضت شكر كن * تو نكردى ، او كشيدت زامر كن
تو نكردى فصد و از بينى دويد * خون افزون تا ز تب جانت رهيد
مغز هر ميوه بهست از پوستش * پوست دان تن را و مغز آن دوستش
مغز نغزى دارد آخر آدمى * يكدمى آن را طلب گر زان دمى
اين رياضتهاى درويشان چراست ؟ * كان بلا بر تن بقاى جانهاست
تا بقاى خود نبيند سالكى * كى كند تن را سقيم و هالكى ؟
دست كى جنبد به ايثار و عمل * تا نبيند داده را جانش بدَل ؟
آنكه بدهد بىاميد سودها * آن خدايست ، آن خدايست ، آن خدا
يا ولىّ حق كه خوى حق گرفت * نور گشت و تابش مطلق گرفت
كو غنيّست و جز او جمله فقير * كى فقيرى بىعوض گويد كه گير ؟
تا نبيند كودكى كه سيب هست * او پياز گنده را ندهد ز دست