تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
از ملوك خاك جز بانگ دُهُل * تو نخواهى يافت اى پيك سُبُل

تمثيل

همچو مجنون كو سگى را مىنواخت * بوسه‌اش مىداد و پيشش مىگداخت
گرد او مىگشت خاضع در طواف * همچو حاجى گِردِ كعبه بىگزاف
هم سر و پايش همىبوسيد و ناف * هم گُلاب و شكّرش مىداد صاف
بو الفضولى گفت : اى مجنون خام ! * اين چه شيدست اين كه مىآرى مدام ؟
پوز سگ دايم پليدى مىخورد * مقعد خود را به لب مىاسترد
عيبهاى سگ بسى او بر شمرد * عيب‌دان از غيب‌دان بوئى نبرد
گفت مجنون : تو همه نقشى و تن * اندرو بنگر تو نيك از چشم من
كاين طلسم بسته [ ىِ ] موليست اين * پاسبان كوچه [ ىِ ] ليليست اين
همّتش بين و دل و جان شناخت * كو كجا بگزيد [ و ] مسكن‌گاه ساخت
او سگ فرّخ رخِ كهف منست * بلكه او همدرد و هم لهف منست
آن سگى كو گشت در كويش مقيم * خاك پايش به ز شيران عظيم
آن سگى كو باشد اندر كوى او * من به شيران كى دهم يك موى او ؟
اى كه شيران مر سگانش را غلام ! * گفت امكان نيست ، خامش ، و السّلام !
گر ز صورت بگذريد اى دوستان ! * جنّتست و گلستان در گلستان
صورت خود چون شكستى ، سوختى * صورت كُل را شكست آموختى
بعد از آن هر صورتى را بشكنى * همچو حيدر باب خيبر بركنى

فى السّكون إلى اللَّه و الصّبر على بلائه و السّير في عالم الملكوت

شاد از وى شو ، مشو از غير وى * او بهارست و دگرها ماه دى
هرچه غير اوست ، استدراج تست * گرچه تخت و ملكتست و تاج تست
شاد از غم شو كه غم دام لقاست * اندرين ره سوى پستى ارتقاست