كاين روا باشد مرا ، من مضطرم * حق نگيرد عاجزى را از كرم
هان و هان ترك حسد كن با شهان * ورنه ابليسى شوى اندر جهان
كو اگر زهرى خورد ، شهدى شود * تو اگر شهدى خورى ، زهرى بود
كو بَدَل گشت و بدَل شد كار او * لطف گشت و نور شد هر نار او
فى انّ الغيظ على النّاصح البصير دليل سوء الخلق
چون خلاف خوى تو گويد كسى * كينها خيزد تو را با او بسى
كو مرا از خوى من بر مىكَنَد * خويش بر من مير و سرور مىكند
چون نباشد خوى بد سركش درو * كى فروزد از خلاف آتش درو ؟
با مخالف او مدارائى كند * در دل او خويش را جائى كند
زانكه خوى بد نگشتهست استوار * مور شهوت شد ز عادت همچو مار
مار شهوت را بكش در ابتلا * ورنه اينك گشت مارت اژدها
ليك هر كس مور بيند مار خويش * تو ز صاحبدل كن استغفار خويش
چون نباشد خوى بد محكم شده * كى فروزد از خلاف آتشكده ؟
تا نشد زر مس ، نداند من مسم * تا نشد شه دل ، نداند مفلسم
خدمتِ اكسير كن مسوار تو * جَور مىكَش اى دل از دلدار تو
كيست دلدار ؟ اهل دل ، نيكو بدان * كه چو روز و شب جِهانست از جهان
عيب كم گو بندهء اللَّه را * متّهم كم كن به دُزدى شاه را
چشمها و گوشها را بستهاند * جز مگر آنها كه از خود رستهاند
جز عنايت كى گشايد چشم را ؟ * جز محبّت چه نشاند خشم را ؟
جهد بىتوفيق ، جان كندن بود * ز ارزنى كم ، گرچه صد خرمن بود
جهد بىتوفيق ، خود كس را مباد ! * در جهان و اللَّه أعلَم بالسَّداد
خاك پاكان ليسى و ديوارشان * بهتر از عام و رز و گلزارشان
بنده [ ىِ ] يك مرد روشن دل شوى * بِه كه بر فَرقِ سَرِ شاهان روى