فى انّ الجربزة تزيد فى الحيرة و الشّك
روبهان زيرك آخر زمان * بر فزوده خويش بر پيشينيان
حكمتى كز طبع خيزد در خيال * حكمتى بىنور و فيض ذو الجلال
حكمت دُنيى فزايد ظن و شك * حكمت دينى برد فوق فلك
حيلهآموزان جگرها سوخته * فعلها و مكرها آموخته
صبر و ايثار و سخاى نفس و جود * باد داده كان بود اكسير و سود
فكر آن باشد كه بگشايد رهى * راه آن باشد كه پيش آيد شهى
شاه آن باشد كه از خود شه بود * نى به مخزنها و لشكر شه شود
تا بماند شاهى او سرمدى * همچو عزّ و مُلكِ دين احمدى
فى حفظ القلب عند أرباب القلوب
دل نگهداريد اى بىحاصلان ! * در حضور حضرت صاحبدلان
پيش اهل تن ادب بر ظاهرست * كه خدا زيشان نهان را ساترست
پيش اهل دل ادب بر باطن ست * زانكه دلشان بر سراير فاطنست
تو به عكسى پيش كوران بهر جاه * با حضور آيى ، نشينى نابگاه
پيش بينايان كنى ترك ادب * نار شهوت را از آن گَشتى حطب
عيبها از عيب پيران عيب شد * غيبها از رشك پيران غيب شد
چونكه تو دورى ز خدمت ، يار باش * در ندامت چابك و در كار باش
تا از آن راهت نسيمى مىرسد * آب حيوان را چه بندى از حسد ؟
گرچه دورى دور مىجنبان تو دُم * حَيثُما كُنتُم فَوَلّوا وَجهَكُم
چون خرى در گِلْ فتد از گام تيز * دَمبهدَمْ جنبد براى عزم خيز
جاى را هموار نكند بهر باش * داند او كه نيست آن جاى معاش
حسّ تو از حسِّ خر كمتر بُدَهست * كه دل تو زين وَحَلها بر نجست
در وحل تاويل و رخصت مىكنى * چون نمىخواهى كزو دل بر كنى