گاو بشتابد ز بيم زخم سخت * نى براى بردن گردون و رخت
ليك دادش حق چنين خوف وجع * تا مصالح حاصل آيد در تبع
همچنان هر كاسبى اندر دكان * بهر خود كوشد ، نه اصلاحِ جهان
هر يكى بر درد جويد مرهمى * در تبع قايم شده زين عالَمى
حق ستون اين جهان از ترس ساخت * هر يكى از ترس جان در كار تاخت
حمد ايزد را كه ترسى را چنين * كرد او معمار اصلاح زمين
اين همه ترسندهاند از نيك و بد * هيچ ترسنده نترسد او ز خود
پس حقيقت بر همه حاكم كسيست * كه قريبست او ، اگر محسوس نيست
هست او محسوس اندر مكمنى * ليك محسوس حِسِ اين خانه نى
آن حسى كه حق بر آن حس مُظهَرست * نيست حِسِّ اين جهان ، او ديگرست
حِسِّ حيوان گر بديدى آن صُوَر * بايزيد وقت بودى گاو و خر
گر بديدى حس حيوان شاه را * هم بديدى گاو و خر اللَّه را
صنع بيند مرد محجوب از صفات * در صفات آنست كو گُم كرد ذات
واصلان چون غرق ذاتند اى پسر ! * كى كنند اندر صفات او نظر ؟
چونكه اندر قعر جو باشد سرت * كى به رنگ آب افتد منظرت ؟
گر به رنگ آب بازآئى ز قعر * پس پلاسى بستدى ، دادى تو شَعر
طاعت عامه ، گناه خاصگان * وصلت عامه ، حجاب خاص دان !
فى انّ العامة يعظمون الظّواهر و يؤذون البواطن
ابلهان تعظيم مسجد مىكنند * در جفاى اهل دل جِد مىكنند
آن مجازست اين حقيقت ، اى خران ! * نيست مسجد جز درون عارفان
مسجدى كان اندرون اولياست * سجدهگاه جمله است ، آنجا خداست
تا دل مرد خدا نامد به درد * هيچ قومى را خدا رُسوا نكرد