تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
آن طمع زانجا نخواهد شد وفا * بل ز جاى ديگر آيد آن عطا
آن طمع را پس چرا در تو نهاد ؟ * چون نخواستت زان طرف آن چيز زاد
از براى حكمتى و صنعتى * نيز تا باشد دلت در حيرتى
تا دلت حيران بود اى مستفيد ! * كه مرادت از كجا خواهد رسيد ؟
تا بدانى عجز خويش و جهل خويش * تا شود ايقانِ تو در غَيْب بيش
هم دلت حيران بود در منتجع * كه چه روياند مصرّف زين طمع ؟

قريب ممّا سبق فى المعنى

گمرهى را منهج ايمان كند * كج‌روى را محصد احسان كند
تا نباشد هيچ محسِن بىوجا * تا نباشد هيچ خاين بىرجا
اندرون زهر ترياق آن حفى * كرد تا گويند و اللّطف الخفى
نيست تنها در نماز آن مكرمت * در گنه خلعت نهد آن مغفرت
نيست مخفى مزد دادن در تقى * ساحران را اجر بين بعد از خطا
نيست مخفى وصل اندر پرورش * ساحران را وصل داد او در برش
نيست مخفى سير با پاى روا * ساحران را سير بين در قطع پا
عارفان زانند دايم آمنون * كه گذر كردند از درياى خون
امنشان از عين خوف آمد پديد * لاجرم باشد به هر دم در مزيد
امن ديدى گشته در خوف خفى * خوف بين هم در اميدى اى صفى !

فى انّ كلّ امرئ يسعى لنفسه و ينفع اللّه غيره لسعيه لينتظم بذلك الأمر

پادشاهى را خدا كشتى كند * تا به حرص خويش بر صفها زند
قصد شد آن نى كه خلق ايمن شوند * قصدش آنكه ملك گردد پايبند
آن خراسى مىدود قصدش خلاص * تا بيابد او ز زخم آن دم مناص
قصد او آن نى كه آبى بر كشد * يا كه كنجد را بدان روغن كشد