تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
ماند إلّا اللّه و باقى جمله رفت * شاد باش اى عشقِ شركت سوزِ زفت !
خود هم او بد اوّلين و آخرين * شرك جز از ديدهء احول مبين
اى عجب حسنى بود از عكس آن * نيست تن را جنبشى از غير جان
آن تنى راكش بود در جان خلل * خوش نگردد گر بگيرى در عسل
اين كسى داند كه روزى زنده بود * از كف اين جان جان جامى ربود
وانكه چشم او نديده‌ست آن رخان * پيش او جانست اين تَفِّ دخان
مرغ كو ناخورده است آب زلال * اندر آب شور آرد پروبال
جز به ضد ضد را همىنتوان‌شناخت * چون ببيند زخم ، بشناسد نواخت
لاجرم دنيا مقدّم آمده‌ست * تا بدانى قدر اقليم الست
چون ازينجا وارهى ، آنجا روى * در شكرخانه [ ىْ ] ابد ساكن شوى
گويى آنجا خاك را مىبيختم * زين جهان پاك مىبگريختم
اى دريغا پيش ازين بودى اجل * تا عذابم كم بدى اندر وحل

فى بيان قوله - عليه السّلام - : « ما مات من مات إلّا و تمنّى أن يموت قبل ما فات » الحديث

زين بفرموده‌ست آن آگه رسول * كه هرآن‌كه مرد و كرد از تن نزول
نبود او را حسرت نقلان موت * ليك باشد حسرت تقصير و فوت
گر بُدى بد ، تا بدى كمتر بُدى * ور تقى ، تا خانَه زودتر آمدى
گويد آن سر بىخبر من بوده‌ام * دم‌به‌دم من پرده مىافزوده‌ام
گر ازين زوتر مرا معبر بدى * اين حجاب و پرده‌ام كمتر بدى

فى حلمه تعالى

شاه را غافل مدان از كار كس * مانع اظهار آن حلمست و بس
مَنْ هُنا يَشفَع به پيش علم او * لاابالىوار الّا حلم او ؟