آن گُنَه اوّل ز حلمش مىجهد * ورنه هيبت آن مجالش كى دهد ؟
خونبهاى جُرم نفس قاتله * هست بر حلمش ديت بر عاقله
مست و بى خود نفس ما زان حلم بود * ديو در مستى كلاه از وى ربود
گرنه ساقى حلم بودى بادهريز * ديو با آدم كجا كردى ستيز ؟
گاهِ علم ، آدم ملايك را كه بود ؟ * اوستاد علم و نقّاد نقود
چونكه در جنّت شراب حلم خَورد * شد ز يك بازىّ شيطان روىْزرد
آن بَلا دُرهاى تعليم و دود * زيرك و دانا و چستش كرده بود
باز آن افيون حلم سخت او * دزد را آورد سوى رخت او
عقل آيد سوى حلمش مستجير * ساقيَم تو بودهاى ، دستم تو گير
فى ذمّ تقليد الرّجال و دعوى العلم بالانتحال
چند دزدى حرف مردان خدا * مىفروشى و ستانى مرحبا
چونكه آيد خيزخيزان رحيل * گم شود زان پس فنون قال و قيل
عالم خاموشى آمد پيش بيست * واىِ آنكه در درون انسيش نيست !
صيقلى كن يك دو روزى سينه را * دفتر خود ساز آن آيينه را
اى رفيقان زين مَقول و زان مقال * اتَّقوا انّ الهَوى حيضُ الرّجال
اهبِطوا افكند جان را در مخيض * از نمازش كرد محروم اين محيض
فى التّضرّع إلى اللّه و التّعلّم منه
مشترى خواهى كه از وى زر برى * بِه ز حق كه باشد اى جان ! مشترى ؟
مىخرد از مالت انبان نَجَس * مىدهد نور ضمير مقتبس
مىستاند اين يخ جسم فنا * مىدهد ملكى برون از وهم ما
مىستاند قطرهء چندى ز اشك * مىدهد كوثر كه آرد قند رشك
مىستاند آه پرسودا و دود * مىدهد هر آه را صد جاه سود