ظاهراً آن شاخ اصل ميوه است * باطناً بهر ثمر شد شاخ هست
مصطفى زين گفت كآدم و انبيا * خلف من باشند در زير لوا
بهر اين فرموده است آن ذوفنون * رمز نحنُ الآخِرونَ السّابقون
گر به صورت من ز آدم زادهام * من به معنى جدّ جدّ افتادهام
كز براى من بُدَش سجدهء مَلَك * وز پى من رفت بر هفتم فلك
پس ز من زائيد در معنى پدر * پس ز ميوه زاد در معنى شجر
اوّل فكر آمد آخر در عمل * خاصه فكرى كان بود وصف ازل
فى انّه لا بدّ من تهذيب الحواس عن ألواث الدّنيا حتّى تدرك بها العقبى و تصير كلّها عينا باصرة
چنبرهء ديدِ جهان ادراك تست * پردهء پاكان حِسِ ناپاك تست
مدّتى حس را بشو ز آب عيان * اينچنين دان جامه شوى صوفيان
چشم بستى ، گوش مىآرى به پيش * تا ببينى زلف و رخسارى به پيش
گوش گويد : من به صورت نگروم * صورت ار بانگى زند ، من بشنوم
عالِمَمْ من ، ليك اندر فنّ خويش * فنّ من جز حرف و صوتى نيست بيش
هين بيا بينى ، ببين آن خوب را * نيست در خور بينى اين مطلوب را
گر بود مشك و گلابى بو برم * فنّ من اينست و علم و مخبَرم
باز حسّ كژ نبيند غير كژ * خواه كژغژ پيش او يا راستغژ
چشم احول از يكى ديدن يقين * ناظر شركست ، نى توحيد بين
تو كه فرعونى همه مكرى و زَرق * مر مرا از خود نمىدانى تو فرق
منگر از خود در من اى كجباز تو * تا يكى تو را نبينى تو دو تو
بنگر اندر من ز من يكساعتى * تا وراى كَوْن بينى ساحتى
وارهى از تنگى و از ننگ و نام * عشق اندر عشق بينى ، و السّلام !
پس بدانى چون كه رستى از بدن * گوش و بينى چشم مىداند شدن