باد آهى كابر اشك چشم راند * حق خليلى را بدان اوّاه خواند
هين درين بازار گرم بىنظير * كهنهها به فروش و ملك نقد گير
ور تو را شكّى و ريبى ره زند * تاجران انبيا را كن سند
بس كه افزود آن شهنشه تختشان * كوه نتواند كشيدن رختشان
فى التّسليم لأمر اللّه و ترك التّصرّف و التّفلسف
آنچه حق است اقرب از حبل الوريد * تو فكنده تير فكرت را بعيد
اى كمان و تيرها بر ساخته ! * صيد نزديك و تو دور انداخته
هر كه دوراندازتر ، او دور تر * وز چنين گنجيست او مهجورتر
فلسفى خود را ز انديشه بكُشت * گو بدَو ، كو را سوى گنجست پشت
گو بدَو ، چندان كه افزون مىدود * از مراد دل جداتر مىشود
جاهِدُوا فينا بگفت آن شهريار * جاهِدوا عنّا نگفت اى بىقرار !
اى بسا علم و ذكاوات و فطن * گشته رهرو را چو غول و راهزن
بيشتر اصحاب جنّت ابلهاند * كه ز شرِّ فيلسوفى مىرهند
خويش را عريان كن از فضل و فضول * تا كند رحمت تو را هر دم نزول
زيركى ضدّ شكستست و نياز * زيركى بگذار و با گولى بساز
زيركى دان دام طمع و برد و گاز * تا چه خواهد زيركى را پاكباز
زيركان با صنعتى قانع شده * ابلهان از صنع در صانع شده
نيمذرّه زان عنايت به بود * كه زند پير خرد سيصد رصد
ترك مكر خويشتن گير اى امير ! * پا بكش پيش عنايت خوش بمير
اين به قدر حيلهء معدود نيست * زين حيل تا تو نميرى ، سود نيست
غير مردن هيچ فرهنگى دگر * در نگيرد با خدا اى حيلهگر !
يك عنايت به ز صد گون اجتهاد * جهد را خوفست از صد گون فساد
وان عنايت هست موقوف ممات * تجربه كردند اين ره را ثقات