هست جنّت را ز رحمت هشت در * يك در توبهست از آن هشت اى پسر !
آن همه گَهْ باز باشد ، گَهْ فراز * وان در توبه نباشد جز كه باز
هين غنيمت دار در بازست زود * رخت آنجا كش به كورىّ حسود
فى انّ الفكر يشوّش صفاء النّفس المطمئنّة كالنّقش على المرآة
روى نفس مطمئنّه در جسد * زخم ناخنهاى فكرت مىكند
فكرت بد ، ناخن پُرزهر دان * مىخراشد در تعمّق روى جان
تا گشايد عقدهء اشكال را * در حدث كردهست زرّين بال را
عقده را بگشاده گير اى منتهى ! * عقدهء سختست بر كيسه [ ىْ ] تهى
در گشاد كيسها گشتى تو چير * عقدهء چند دگر بگشاده گير
عقده [ اى ] كان بر گلوى ماست سخت * كه بدانى كه خسى يا نيكبخت ؟
حلّ اين اشكال كن گر آدمى * خرج اين دَم كن اگر آدم دَمى
حدّ اعيان و عرض دانسته گير * حدّ خود را دان كزين نبود گزير
تا بدانى حد ازين حد مىگريز * تا به بىحد دررسى اى خاكبيز !
عمر در محمول و در موضوع رفت * بىبصيرت عمر در مسموع رفت
هر دليلى بىنتيجه ، بىاثر * باطل آمد ، در نتيجه [ ىْ ] خود نگر
جز به مصنوعى نديدى صانعى * بر قياس اقترانى قانعى
مىفزايد در وسايط فلسفى * از دلايل باز بر عكس صفى
اين گريزد از دليل و از حجيب * از پى مدلول سر برده به جيب
از دخان او را دليل آتش است * بىدخان ما را درين آتش خوشست
خاصه اين آتش كه از قرب ولا * از دخان نزديكتر آمد به ما
پس سيهكارى بود رفتن ز جان * بهر تخييلات جان سوى دخان