فى المنع من القنوط و البشارة بإمكان الوصول و سهولة الأمر لقابليّة الإنسان لكلّ خير
هين مشو نوميد ، نور از آسمان * حق چو خواهد ، مىرسد در يك زمان
چون خدا مر جسم را تبديل كرد * رفتنش بىفرسخ و بىميل كرد
صد اميدست اين زمان ، بردار گام * عاشقانه يافتى خَلّ الكلام
گرچه پيله [ ىْ ] چشم برهم مىزنى * در سفينه خفتهاى ره مىكنى
تاج كَرَّمناست بر فرقِ سرت * طوق أعطَينْاك آويز برت
جوهرست انسان و چرخ او را عرض * جمله فرع و پايهاند و او غرض
اى غلامت عقل و تدبيرات و هوش ! * چون چنينى خويش را ارزان فروش ؟
خدمتت بر جمله هستى مفترَض * جوهرى چون نَجده خواهد از عرض ؟
علم جوئى از كتبها اى فسوس ! * ذوق جوئى تو ز حلوا اى فسوس !
بحر علمى در نمى پنهان شده * در سه گز تن ، عالمى پنهان شده
مَى چه باشد يا سماع و يا جماع * تا بجويى زان نشاط و انتفاع ؟
آفتاب از ذرّهاى شد وام خواه ! * زهرهاى از خمرهاى شد جام خواه !
جان بىكيفى شده محبوس كيف * آفتابى حبس عقده ، اينْت حيف !
فى امكان تحصيل الكمال بالفناء عن الغير على كلّ حال
گفت پيغمبر كه معراج مرا * نيست بر معراج يونس اجتبا
آنِ من بر چرخ و آنِ او نشيب * زانكه قرب حق فزونست از حسيب
قرب نى بالا و پستى رفتنست * قرب حق از حبس هستى رستن ست
نيست را چه جاى بالايست و زير ؟ * نيست را نى زود و نى دورست و دير
فى انّ الإنسان هو العالم الأكبر و انّه الغرض من الوجود
پس به صورت عالم اصغر توئى * پس به معنى عالم اكبر توئى