تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
يافت شد و اندر فرج دريافتيم * مژدگانى ده كه گوهر يافتيم
از غريو و نعره و دستك زدن * پر شد آن حمّام ، قَد زالَ الحَزَن
آن نصوح رفته باز آمد به خويش * ديد چشمش تابش صد روز بيش
مى حلالى خواست از وى هر كسى * بوسه مىدادند بر رويش بسى
بدگمان بوديم ، ما را كن حلال * گوشت تو خورديم اندر قيل و قال
زانكه ظنّ جمله بر وى بيش بود * چونكه در قربت ز جمله پيش بود
خاصّ دلّاكش بد و محرم نصوح * بلكه همچون دو تنى يك گشته روح
گوهر ار برده‌ست ، او برده‌ست و بس * زو ملازم‌تر به تركان نيست كس
اوّل او را خواست جستن در نبرد * بهر حرمت داشتش تاخير كرد
تا بود كان را بيندازد بجا * اندرين مهلت رهاند خويش را
اين حلاليها ازو مىخواستند * وز براى عذر برمىخاستند
گفت : بُد فضل خداى دادگر * ورنه زانچم گفته شد ، هستم بتر
چه حلالى خواست مىبايد ز من ؟ * كه منم مجرم‌ترِ اهل زمن
آنچه گفتيدم ز بد از صد يكيست * بر من اين كشفست اگر كس را شكيست
من همىدانم و آن ستّار من * جرمها و زشتى كردار من
اوّل ابليسى مرا استاد بود * بعد از آن ابليس پيشم باد بود
حق بديد آن جمله را ناديده كرد * تا نگردم در فضيحت روىْزرد
باز رحمت پوستين‌دوزيم كرد * توبه [ ىِ ] شيرين چو جان روزيم كرد
هرچه كردم ، جمله ناكرده گرفت * طاعت ناكرده ، آورده گرفت
همچو سرو و سوسنم آزاد كرد * همچو بخت و دولتم دلشاد كرد
نام من در نامه [ ىِ ] پاكان نوشت * دوزخى بودم ، ببخشيدم بهشت
آه كردم ، چون رسن شد آه من * گشت آويزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بيرون شدم * شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بُن چاهى همىبودم زبون * در همه عالم نمىگنجم كنون