تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
دل به سختى همچو روى و سنگ و خشت * كى شكافد توبه آن را بهر كِشت ؟
هر دلى را سجده هم دستور نيست * مزد رحمت ، قسم هر مزدور نيست
هين به پشت آن مكن جرم و گناه * كه كنم توبه ، درآيم در پناه
مىببايد تاب و آبى توبه را * شرط شد برق و سحابى توبه را
آتش و آبى ببايد ميوه را * شرط باشد ابر و برق اين شيوه را
تا نباشد برق دل ، ابر دو چشم * كى نشيند آتش تهديد و خشم ؟
كى برويد سبزهء ذوق وصال ؟ * كى بجوشد چشمه‌ها ز آب زلال ؟
تا نگريد ابر كى خندد چمن ؟ * تا نگريد طفل كى جوشد لبن ؟
طفل يك‌روزه همىداند طريق * كه بگريم تا رسد دايه [ ىْ ] شفيق
تو نمىدانى كه دايه [ ىْ ] دايگان * كم دهد بىگريه شير او رايگان
گفت فَليَبْكوا كثيرا گوش دار * تا بريزد شير فضل كردگار
گريهء ابرست و سوز آفتاب * استن دنيا همين دو رشته تاب
گر نبودى سوز مهر و اشك ابر * كى شدى اجسام ما زفت و سطبر ؟
كى بدى معمور اين هر چارفصل * گر نبودى اين تف و اين گريه اصل ؟
سوز مهر و گريهء ابر جهان * چون همىدارد جهان را خوش‌دهان
آفتاب عقل را در سوز دار * چشم را چون ابر اشك افروز دار

فى منقبة الجوع و تحذير الشّيطان منه

چشم گريان بايدت چون طفل خُرد * كم خور اين نان را كه نان آب تو برد
تن چو با برگست روز و شب زِ نان * شاخ جان در برگ‌ريزست و خزان
برگ تن بىبرگى جانست زود * اين ببايد كاستن ، آن را فزود
أقرِضوا اللَّه ، قرض ده زين برگ تن * تا برويد در عوض در دل چمن
قرض ده ، كم كن ازين لقمه [ ىْ ] تنت * تا نمايد وجه لا عَينٌ رَأت
هر كه اين انبان ز نان خالى كند * پر ز مشك و درّ اجلالى كند