تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
آفرينها بر تو بادا ! اى خدا ! * ناگهان كردى مرا از غم جدا
مىزنم نعره درين روضه [ و ] عيون * خلق را يا لَيتَ قومى يَعلَمون
گر سر هر موى من گردد زبان * شكرهاى تو نيايد در بيان
بعد از آن آمد كسى كز مرحمت * دختر سلطان ما مىخواندت
جز تو دلّاكى نمىخواهد دلش * كه بمالد يا بشويد با گلش
گفت : رورو ، دست من بيكار شد * اين نصوح تو كنون بيمار شد
رو كسى ديگر بجو ، اشتاب و تفت * كه مرا و اللَّه دست از كار رفت
با دل خود گفت كز حد رفت جرم * از دل من كى رود آن ترس و گرم ؟
من به مردم يك ره و باز آمدم * من چشيدم تلخى مرگ و عدم

فى سلطنة القضاء و الحثّ على التّيقّظ قبل نزوله

بينى اندر دلق مهترزاده [ اى ] * سر برهنه در بلا افتاده‌اى
از هواى نابكارى سوخته * اقمشه و املاك خود بفروخته
خوار گشته در ميان قوم و خويش * مرهمش ناياب و دل ريش از مريش
خان‌ومان رفته ، شده بدنام و خوار * كام دشمن مىرود ادبيروار
زاهدى بيند بگويد : اى كيا ! * همّتى مىدار از بهر خدا
كاندرين ادبار زشت افتاده‌ام * مال و زر و نعمت از كف داده‌ام
همّتى تا بو كه من زين وارهم * زين گل تيره بود كه برجهم
اين دعا مىخواهد از هر عام و خاص * كِالخلاص و الخلاص و الخلاص !
دست باز و پاى باز و بند نى * نه موكّل بر سرش ، نه آهنى
از كدامين بند مىخواهد خلاص ؟ * وز كدامين حبس مىجويد مناص ؟
بند تقدير و قضاى مختفى * كه نبيند آن بجز جان صفى
گرچه پيدا نيست آن در مكمن است * بدتر از زندان و بند آهن است
زانكه آهنگر مر آن را بشكند * حفره گر هم خشت زندان بركند